روز از نو!

 

خوب، بالاخره رسما شروع شد. بعد از ١۴ سال دوباره برگشتم مدرسه که درس بخونم. امروز اولین کلاسم بود.

بار اولی که دانشجو شدم همه چیز یک جور دیگر بود. من هم پسری ١٨ ساله بودم با هزاران فکر و خیال و نقشه. روزگار خوبی بود. روزگار جوانی کردن با ایده های خنده دار، با ریختن و از نو ساختن شیرازه افکار و اعتقادات. روزهای خوش بی مسئولیتی و روزهای سخت مواجهه با خود و جامعه ای که جزئی از آن بودم.

امروز اما جای تمام آن احساسات خالی بود. امروز کس دیگری بودم اما با گوشه ای از همان خیالات. انبانی که آن روزها پر کردم اما جایی در میانه راه گم شده بود. نه، شاید خودم کناری گذاشتمش تا سبکبار تر بروم راه زندگانی را. به هر حال در زندگی یا باید بی توشه بود و سبکبال و چابک، یا کند و آهسته توشه راه با خود کشید.

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
بی وطن

آدمای زیادی رو می شناسم که زندگی شون مثه یک سریال بی مزه جمعه شبای تلویزیونه و اینقد خوب بلدن اینجوری زندگی کنن که هزار بار به خودت تف و لعنت می فرستی که بابا دست بردار از این فکر و خیالات. تو هم یه روز مثه اینا زندگی کن و فکرتو برای اینکه چرا مردم توی اتوبوس اینقد بوی آتیش می دن و چشاشون مث مرده ها فقط به یک نقطه ذل زده ... مشغول نکن. و آره تو هم مثه اینا می شی ولی امان از اولین پک سیگار که همه این برای هم بودن ها و برای هم خواستن ها رو تو سرت خراب می کنه و تو دوباره داری به چشای بی رمق و غم نان و ... فکر می کنی.