مالیخولیا   

احساس عجیبی بهم دست داده، به دلیل دو اتفاقی که با فاصله کمی از هم افتادند و هیچ شباهتی با هم نداشتند جز در به هم ریختن هر چه بیشتر این ذهن خسته و بیمار.

اول، بیماری دوستی عزیز که پس از بهبود از آن مطلع شدم و از سایر دوستان دلخور. نمی دانم که من مقصرم که این همه مدت از او بیخبر بودم و یا دیگران که این خبر را به من ندادند. خوب، هر دو طرف به اندازه کافی دلیل محکمه پسند داریم تا خودمان را مقصر ندانیم.

دوم، رسیدن فیلم عروسی خان دایی پارسا. دیدن صورتهایی که گرد گذشت زمان - هر چند کوتاه - بر رویشان بود و با تصویری که به ذهن خود سپرده بودی متفاوت. هر چهره با داستانی، رنجی و یا شاید شادی ای که در این دو سال و اندی از آن بیخبر بودی. نسل جدیدی از بستگان، که ندیده ای و نمی شناسی. نسل جدیدی که تو را نمی شناند مگر به قاب عکسی بر روی دیوار و داستانهایی که - احتمالا - روزی تمام و تکراری خواهد شد. قاب عکسی  به مانند قابی که عکس عزیزان از دست رفته را در خود  دارد.

احساس فراموشی و فراموش شدن، احساس فاصله، طعم تلخ جدایی از تمام تعلقات، بوی خوش خاطرات، حسرت بودن و دیدن، دلتنگی، حتی برای خود خود خودت.

یاد روزهای خوب گذشته، روزهایی که هر روز دورتر می شوند. خاطراتی که فاصله شان با تو بیشتر و بیشتر می شود تا بدانی که انتهای خط واقعا وجود دارد. خط پایانی که از آن گریز و گزیرت نیست. خط پایانی که برنده و بازنده ای ندارد. شاید هم دارد، نمی دانم.

به هر حال فراموش شدن و فراموش کردن جزئی از حقیقت زندگی است. هیچکدام مذموم نیستند، نه آنکه فراموش می کند و نه آنکه فراموش می شود. این تلخی مثل چای تندی است که باید با قند خورد، با قند شیرین خاطرات ، با قند فراوان، به سلامتی تمام آنهایی که دوستشان داری و دوستتان دارند، و به امید دیدار مجدد.

به سلامتی همه!

 

لینک
شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ - رئیس آواره