یک روز عادی   

وقتی ساعت شش عصر می رسی خانه، بعد از شبی که چهار ساعت خوابیدی و صبح تا عصری که یه بند سر کلاس و جلسه و کوفت و زهر مار بودی، رسیدن بسته ای پستی که به دلیل اینکه پورت دی وی دی لپ تاپت رو تبدیل به یه هارد جدید می کنه برای تو آخر اختراعه هم دردی ازت دوا نمی کنه.

به در و دیوار گیر می دی و تا حد امکان از آینه پرهیز می کنی چون حوصله خودت رو هم نداری و احتمال اینکه با عکست تو آینه هم دعوا کنی کم نیست.

بعدش می شینی به آخرین تصمیمی که تو زندگی ات گرفتی فکر می کنی و همزمان به اداره مالی دانشگاه فحش های بد بد می دی که چرا مالیت حقوق رو کم حساب کردن و حالا مجبوری دوباره برای اداره مالیات شیطان بزرگ پول بفرستی که برای هامر هاشون تو عراق رینگ و لاستیک پهن بخرن.

بعدش به یه دلیل احمقانه دچار نوستالژی موسیقایی می شی و به گور پدر امتحان و گزارش و مشق دعا می فرستی و عینهو طالبی ورامین که زیر آفتاب از جاش جم نمی خوره  که برسه تا نصفه شب بدون کوچک ترین تغییر در طول و عرض جغرافیایی محل نشستن ات هی آهنگ گوش می دی. 

باید قبل از مرگم یه آهنگ رو کامل یاد بگیرم. شاید فرصت شد که وقت مردنم زیر لب زمزمه اش کنم. یا اینکه بگردم یه خاطره خیلی خوب زندگیم رو پیدا کنم که همون وقت که دارم می میرم، البته بعد از زمزمه اون آهنگی که گفتم، به یادش بیفتم و لبخند بزنم. یادمه یه جایی خوندم که مرده با لبخند خیلی زیبا تر به نظر می آد. به نظر خودم هم خیلی با کلاس تره.

فکر کنم فردام از امروز بهتر باشه. خدایا این امید رو از ما نگیر! ایضا دل خوش رو هم!

بر پدر هر چی گلو درد لعنت!

لینک
پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ - رئیس آواره