روز از نو!   

 

خوب، بالاخره رسما شروع شد. بعد از ١۴ سال دوباره برگشتم مدرسه که درس بخونم. امروز اولین کلاسم بود.

بار اولی که دانشجو شدم همه چیز یک جور دیگر بود. من هم پسری ١٨ ساله بودم با هزاران فکر و خیال و نقشه. روزگار خوبی بود. روزگار جوانی کردن با ایده های خنده دار، با ریختن و از نو ساختن شیرازه افکار و اعتقادات. روزهای خوش بی مسئولیتی و روزهای سخت مواجهه با خود و جامعه ای که جزئی از آن بودم.

امروز اما جای تمام آن احساسات خالی بود. امروز کس دیگری بودم اما با گوشه ای از همان خیالات. انبانی که آن روزها پر کردم اما جایی در میانه راه گم شده بود. نه، شاید خودم کناری گذاشتمش تا سبکبار تر بروم راه زندگانی را. به هر حال در زندگی یا باید بی توشه بود و سبکبال و چابک، یا کند و آهسته توشه راه با خود کشید.

 

لینک
پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸ - رئیس آواره