بابایی و پارسایی   

از قبل از اینکه بیایم اینجا هیجان داشتم. البته قسمت کوچیکی از این هیجان مربوط به آمدن به ینگه دنیا بود.

قسمت بزرگش؟

گذراندن روز با خنده دار ترین آقا پسر دنیا، یعنی پارسا !

این روزها برای من خیلی روبایی هست. راستش همیشه دلم می خواست تا جایی که می شه با پارسا وقت بگذرونم. اینجوری خیلی به هم نزدیک تر می شیم، چیزی که تا آخر عمرمون باهامون می مونه، و شاید بیشتر...

برنامه روزانه از صبحانه دادن ، گردش تو پارک (یه پارک خیلی خیلی بزرگ نزدیک خانه مون هست)، گرفتن دستش و راه رفتن با هم دیگه، خرید، نهار دادن، خوابوندن بعد از ظهر، بازی کردن و خلاصه همه کارهای مربوط به اون. البته بعد از اومدن مامانش کارها از دست من در    می آد. آخه مادر و پسر هم دلشون برای هم تنگ می شه !

می دونم که این روزها ممکنه خیلی طول نکشه، ولی لذتش تا همیشه زیر زبونم می مونه.

حالا که فرصتش هست کیفش رو می برم ! 

لینک
یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦ - رئیس آواره