و فردایی خواهد بود...   

جمعه شب این داستان تمام می شود. از صبح شنبه همه دنبال اخبار هستند. نامزد پیروز که مشخص شد، یک مشت پیام تبریک و احتمالا مقدار متنابهی شاخ و شانه مبادله خواهد گردید.

از صبح روز بعد باید دوباره چرتکه بیندازیم که چطور کرایه خانه و خورد و خوراک و هزار تا خرج دیگر را دست و پا کنیم و کم نیاوریم. از فردا باید دوباره روزنامه به دست به همه جا سرک بکشیم دنبال کار. کمی گرسنگی معمولا مغز آدمیزاد را هشیار تر می کند.

از فردای انتخابات روبان ها و سر بند ها و بازوبندهای رنگی را جمع می کنیم و اگر خوش سلیقه تر باشیم، چند تایی در جایی نگه می داریم تا سی سال بعد این داستان را برای نسل جوانی - که حافظه خوبی از ما به ارث نبرده  - تعریف کنیم. این که چطور در نبردی خیابانی طرفداران کاندیدای دیگر را هو کردیم، مسخره کردیم و کتک زدیم. این که چند تا اعلامیه و عکس و پوستر را پاره کردیم. تعریف کنیم که چند تا شماره تلفن رد و بدل شد، چقدر خندیدیم و چقدر رقصیدیم.

فردا که از خانه در آمدیم، بر روی پوسترهایی که تا دیروز به مثابه ناموسمان بودند و آنها را از همه جا آویخته بودیم راه خواهیم رفت، بدون آنکه نگاه کنیم بر روی کدام عکس و یا کدام شعار پا گذاشته ایم. اگر هم مزاحم راه رفتنمان بشوند، آنها را با لگد روانه جوی آب می کنیم، بدون اینکه بلوایی به راه افتد.

کاندیدای منتخب، به دست بوس خواهند رفت تا "حکم" ریاست جمهوری خود را بگیرند، انگار نه انگار که "میزان رای ملت است". بعد تمام کاستی ها به دولت های قبلی بر می گردد. منظورم دولتهای پنجاه سال اخیر است. اگر هم برای موردی نشد کسی را مقصر بدانند، الحمدا... که آمریکای جهان خوار هنوز بر پاست. باز "مردم" باید همت کنند تا مشکلات کشور برطرف شود. باز "مردم" باید سختی و گرسنگی و بدبختی بکشند تا ابواب بهشت برویشان باز گردد و "خدا" از آنها راضی باشد.

از چند روز بعد همه چیز دوباره سیاه و سفید می شود. به گیرنده های خود دست نزنید که ایراد از فرستنده هاست. از فردا همه چیز به روال قبل بر قرار می گردد. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. رنگ ممنوع می شود. شادی ممنوع می شود. حقی وجود نخواهد داشت و ارباب برآمده از رای مردم صاحب جان و مال و ناموس این کشور و مسلط بر آن می گردد. دیگر میر غضب - که تا دیروز لبخند می زد سر چهار راه - آرام نخواهد نشست و با ابروان گره خورده و دهانی بد بو سکوت هفته پیش خود را هم جبران خواهد کرد و آب هم از آب تکان نخواهد خورد.

تازیانه ها بر همان زخم های قدیمی خواهد نشست. همانهایی که از روز تولد با ما زاده شده اند. همانها که آنقدر قدیمی اند که نمی دانیم اول ما بوده ایم و یا آنها. همانهایی که هر روز در زیر لباس پنهانشان کردیم. همانهایی که هیچوقت خوب نشدند. همانهایی که دیگر امید به بهبودشان نیست. اگر هم هست که باور نداریم در این عالم خاکی صورت بندد. طناب بلند تری ریسیده خواهند شد. دشنه ها تیزتر خواهند گشت تا ببندند و ببرند زبان هر آنکه فریاد زند "اناالحق". نه، که شاید زمزمه آن هم کفایت کند برای سر بدار شدن.

از فردا دوباره اسرار در نهانخانه ها خواهند ماند و سهم من و تو نان پاره ای خشکیده بیش نخواهد بود. سهم من و تو آهی بیش نخواهد بود. سهم من و تو حسرت است. من و تو را به آرامش چه کار که بر زبان راندن آن هم حالمان را بد خواهد کرد. من و تو را با راستی چه کار که راست همان است که "خدایگان" خواهند گفت. به جز این راستی وجود نخواهد داشت تا آنکه دیگری به طمع قدرت و ثروت بیاید و گوشه ای از این معرکه - از این بازار مکاره دروغ و تزویر -  را بنماید و من تو با هم بخوانیم که ای یاوه یاوه...

من و تو اما همیشه من و تو خواهیم ماند. داستانی نو برای هم نداریم بگوییم که همه تکراری اند. داستان هایمان را از بس که بازی کرده ایم و بازیمان داده اند از بر شدیم. من و تو به هم نگاه هم کنیم کافی است. بیا همدیگر را بهتر ببینیم که شاید فردا همین هم میسر نباشد. بیا امروز با هم فریاد بزنیم که دلتنگ هم خواهیم شد. بیا نسپاریم کشتی خود به قضا و قدر و اگر بناست بمیریم در این دریای طوفانی، بمیریم اما به جنگ.

من و تو فردا کاغذ و قلم در دست خواهیم داشت - به دستمان خواهند داد. نه برای رقم زدن آینده روشن که برای انتخاب چگونه مردن مان. می توانستیم ننویسیم و بمیریم اما صد افسوس که این رسم این سرزمین نیست. ما می نویسیم نامی بر پاره ای کاغذ. نامی که ناجی ما نیست. نامی که جز از همان سرداب کشتنگاه ما بر نیامده. ما می نویسیم به رسم امید، به رسم عشق و به رسم مردانگی، که بگوییم هستیم.

می نویسیم به این امید که کاوه ای - شاید آهنگر - به عشق این آب و خاک روزی برخیزد تا بتوانیم داستان مردانگی برای نسل بعد بگوییم. می نویسیم به این امید که یعقوبی - شاید لیث صفار - روزی دست از رویگری بردارد و شمشیر از نیام بر کشد. 

شاید فردایی باشد. شاید "او" بیاید...

لینک
پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ - رئیس آواره