زنگی - قسمت دوم   

اول که آدم می خواد بیاد فکر می کنه کاری نداره. عین آب خوردن می مونه.

ولی همه چیز زود عوض می شه...

خدا رو شکر به خاطر موقعیت شغلیم قبلا مسافرت خارج رفته ام. فکر می کردم که کاری نداره، ولی غافل بودم از اینکه مسافرت کردن با زندگی کردن فرق داره، مخصوصا اگه سقف مخارج محدود تر از اونی باشه که بهش عادت کردی. البته این فقط یکی از مشکلاته...

جامعه بسته نیست، گفتن اینکه ایرانی هستی هم هیچ کاری نداره. اما به هر حال اینجا یه دنیای دیگه است با یک فرهنگ جدید. البته بر خلاف اروپا اصلا احساس فشار و ناراحتی نمی کنی، و همین زندگی کردن رو آسان تر می کنه.

قسمت اصلی اینه که دلت برای همه چیز تنگ می شه و بیشتر از همه برای فارسی حرف زدن. داشتم فکر می کردم که اونهایی که تنها میان باید براشون خیلی سخت تر باشه.

روز اول که رفتیم خرید خیلی خنده دار بود. چند سالی می شد که برچسب قیمت رو نگاه نمی کردیم. ولی حالا باید میوه رو دونه ای بخریم و ملاک اصلی خرید رو بگذاریم بر اساس قیمت. سوء تفاهم نشه، منظورم ناشکری نیست.

البته خدا رو شکر می کنم که این تجربه تازگی نداره. قبلا هم اینطور زندگی کردیم، حتی سخت تر. اما این دفعه پارسا هست و واقعا همه چیز رو عوض کرده. به قول مامانش، وجود اون باعث می شه که این سختی ها رو اصلا احساس نکنیم.

به هر حال این هم یه دوره خاص از زندگیه و باید ازش رد بشیم و چیز یاد بگیریم.

راستی هفته پیش مدارک درخواست کار رو پست کردم، دعا یادتون نره !!

لینک
پنجشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٦ - رئیس آواره