طول و عرض جغرافیایی یا طول و عرض آدمها؟   

تو پرواز هواپیمای مدل یه اصطلاحی هست به نام عدم درک صحیح موقعیت یا Mis-orienation. این اتفاق معمولا برای تازه کارها پیش می آد،  وقتی که هواپیما ازشون اینقدر دور می شه که دیگه جهت پرواز و ابعاد هواپیما رو نمی تونن به درستی تشخیص بدن و معمولا هم هواپیماشون سقوط می کنه. احتمال بروز این اتفاق نسبت مستقیم با تجربه طرف و سایز هواپیمای مدل داره.

خوب، برای من هم اتفاق می افته. اینکه صبح از خواب می پرم و یه ربع باید فکر کنم که کجام و دارم کدوم طرفی می رم. یا اینکه هی از خودم می پرسم که اینجا کجاست و من اینجا دارم چه غلطی می کنم. اونوقت هزار جور بحث منطقی و فلسفی و اجتماعی توی کله ات شروع می شه و آخرش هم نمی فهمی که هابیل قابیل رو کشت یا برعکس.

بعضی روزها می آد که حوصله انگلیسی فکر کردن نداری. بعضی روزها هست که حوصله انگلیسی حرف زدن رو هم نداری تا جواب " حالت چطوره" و لبخند تصنعی - یا شاید واقعیه - صندوق دار رو بدی. بعضی وقتها حوصله نداری که دقت کنی تا بفهمی که طرف مقابلت چی می گه. خیلی زود می بینی که دیگه معنی فارسی خیلی از لغت هایی رو که استفاده می کنی نمی دونی، شاید هم حوصله نداری که بگی. اصلا چه فرقی می کنه؟ وقتی از اول یه جوری پروازت می دن که حتما زمین بخوری کجا زمین خوردنت فرق زیادی تو اصل ماجرا نداره.

نمی دونم چرا نسل ما اینجوری شد. هر جا می ریم با خودمون نکبت و نوستالژی می بریم. نمی دونم ایراد از روح لطیف من بود یا از اتفاقات دور و برم. تمام سرمایه کودکی و نوجوانی من در آتش تعصب سوخت. به حسرت سوخت.

پارسا شروع کرده به حرف زدن، با تمایلی واضح به استفاده از زبان انگلیسی. تو هم ترس برت می داره، که اگه دلش نخواست فارسی حرف بزنه چی؟ یاد همکار هندیت می افتی که نه بلد بود هندی حرف بزنه و نه بنویسه، در حالی که هم پدر و هم مادرش توی هند بزرگ شده بودند. بعدش فکر می کنی که یک نسل بعد کی یادشه که کجایی بود. شاید هم اصلا اهمیت نداشته باشه. اما تو هنوز فکر می کنی که باید حتما وقتی بزرگتر شد گلستان رو بخونه. بعد می ترسی که اگه ...

امثال من خارج کشور عشق و حال نمی کنن. نه عزیزم، از این خبرها نیست. فکر کنم ایراد من جای دیگه است. برای دیونه ای مثل من تغییر طول و عرض جغرافیایی باعث تغییر نگاهم به زندگی نمی شه. اینجا هم وقتی دقیق می شی می بینی که آدمها همون آدمهایی هستند که ازشون فرار کردی. فقط رنگ پوستشون متنوع تره و زبانشون فرق می کنه.

اگه اون موشک عراقی تو عید سال 67 دویست متر اینورتر می خورد و عوض خونه دوست قدیمیت می خورد وسط کله خودت شاید الان راحتتر بودی. اینجوری احتمالا الان اون دوستت داشت توی وبلاگش در مورد تو می نوشت.

متاسفانه آدمهای احمقی که جنگ راه می اندازن نشونه گیریشون خوب نیست. سرزنششون نمی کنم. به هر حال هیچ کسی کامل نیست.

 

 

لینک
دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ - رئیس آواره