صمد   

اون قدیم ها یادمه که حداقل چند سال اول ابتدایی رو با کتاب افسانه های آذربایجان بهرنگی کیف می کردم . تقریبا هر داستانش رو دو سه بار توی هفته می خوندم و وقتی کتاب تمام می شد دو باره روز از نو و روزی از نو.

قالب داستانها خیلی پیچیده نبود و ماهیت فانتری اونها باعث می شد که من هشت نه ساله با خوندنشون کیف وافری ببرم. تو اون روزهای شروع جنگ و بدبختی بمباران هوایی، داشتن یه همچین کتابی و خوندنش زیر نور شمع خیلی کیف می داد، مخصوصا برای آدمی مثل من که ذاتا قوه تخیل عجیبی داشت.

داستانها معمولا ملغمه ای بود از خیانت، جسارت، حماقت، و بعضی وقتها هم بدبختی، با زبانی ساده و بسیار جذاب. البته خوشبختانه تمام داستانها  پایان خوبی داشتند و چون اون روزها اصولا معلوم نبود پایان چی قرار خوش باشه این موضوع غنیمت بود!

متاسفانه نوشته های بهرنگی هم برای سالیان متمادی به تیر غیب گرفتار بود، مثل خیلی های دیگه، تا اینکه دو سه سال پیش یه روز به طور اتفاقی عنوان چند تا از کتابهاش رو توی کتابفروشی فردوسی دیدم و با خوشحالی زیاد همه شون رو خریدم.

دوباره خوندن تمام اون داستانها بعد از بیست و چند سال جالب بود. این بار بر خلاف دفعه قبل داشتی با نگاه یه آدم بزرگ به داستانها نگاه می کردی و توشون چیزهای تازه پیدا می کردی. با یه فلش بک ناقابل یه بار دیگه برمی گشتی به اون سالها که زور بزنی مشقهات زود تموم شه و بری دوباره داستان بخونی...

دوباره برگشتم به همون روزهایی که دمرل شده بودم، یا کچل کفترباز. به اون روزهایی که شیشه عمر دیوها رو می زدم زمین و حساب آدمهای بدجنس رو می رسیدم. اینکه یه ساعت با کلاغها حرف می زدم که ببینم بالاخره حرف می زنن یا نه. دلم مهمونی توی جنگل با عروسکها رو می خواست. اینکه می تونستم جلدم رو عوض کنم و خودم رو به شکل های مختلف در بیارم...

خوب، بعد ازاین همه سال هیچ آرزوی دیگه ای از این داستانها برآورده نشد الا کچلی! باز هم شکر، ممکن بود همین یکی هم نشه!

صمد بهرنگی رو دوست داشتم و دارم، همیشه. به اندازه تمام آدمهای دیگه ای که شادی رو به زندگی تاریک کودکی ما آوردند، شادی ای که به طور سیستماتیک و مهندسی شده ای از زندگی ما در اون سالها دریغ می شد.

روحش شاد...

 

لینک
یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ - رئیس آواره