؟؟؟   

اینکه در عرض یک ساعت سه تا پست می نویسی و بعدش هم هیچکدومشون رو نمی خوای بزاری که بقیه بخونن حتما باید یه دلیل منطقی داشته باشه. البته منطقی اش رو خیلی مطمئن نیستم.

پیش خودت فکر می کنی که می تونستی اینجا رو به یه دفتر خاطرات تبدیل کنی، اونوقت هر روز از قر دادن درخت تو پنجره در اثر باد و بچه سنجاب هایی که روش ورجه ورجه می کنن می نوشتی. می تونستی مزخرف بنویسی و یه عالم آدم مریض رو دور و برت جمع کنی.

اما نه، هنوز برات مهمه که اون چند تا آدمی که اینجا میان چی بخونن،آدمهایی که اتفاقی از اینجا رد می شن چی فکر کنن،تو کله آدمهایی که اینجا کامنت می ذارن چی می گذره،اینکه وقتی فردا  پستی رو که امروز نوشتی رو بخونی و فکر نکنی که دیگه خودت نیستی، اینکه هنوز نمی دونی اینها رو برای کی یا برای چی می نویسی،اینکه نوشتن یا ننوشتن این چند خط قراره چه چیزی رو تغییر بده و هزار چیز دیگه که هر روز دارن از شست پا تا فرق سرت رژه می رن و تو هنوز نمی دونی که چی!

ای کاش اینقدر جرات داشتم که کامنت گذاشتن رو غیر فعال می کردم. اونوقت حداقل می تونستم هر از چند گاهی یه شک کوچولو بکنم که اینها رو واسه خودم می نویسم. آره، به فرشاد و کروکودیل پرنده و هزار تا آدم دیگه که از سر انتخاب و نه به خاطر "خوش تیپی" کامنتشون غیر فعاله حسودیم می شه، اونهم خیلی زیاد...

نترسید، مالیخولیا فقط تلفظش سخته. من هم خوب می شم. مثل هزاران دفعه قبلی که فکر کردم خوب می شم و نشدم.

 

لینک
پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ - رئیس آواره