جنگ بالکان   


دیشب هم یکی از همون شبها بود که هر چی زور می زنی خوابت نمی بره. نمی فهمی چی شده. تا ده دقیقه پیش چشمهات رو نمی تونستی باز کنی ولی انگاری بارونی که می خوره به پنجره خوابت رو شسته و برده که بریزه توی یک جوی آب دیگه.

از اون شبهایی که اینترنت رو می گردی و هر مزخرفی رو می خوانی به امید اینکه یه کلمه حرف حساب پیدا بشه که البته نمی شه. نمی دونم ایراد از سرویس اینترنت منه یا کی وردی که برای جستجو ازش استفاده می کنم. شاید هم ایراد یه جای دیگه باشه.  شاید هم هزار جای دیگه.

تمام سعی ات رو می کنی که خودت رو خسته کنی تا خوابت ببره و تازه که چشمات داره گرم می شه، یهو میرسی به یک مستند در مورد جنگ بالکان. ولش کن، فردا می بینمش...

فردا صبح از ساعت 9:30 صبح تا 12:30 می شینی و تمامش رو یه ضرب می بینی، بدون پلک زدن. یه مستند خوب و خوش ساخت. خیلی سخت بود گریه نکنی. نه، دروغ چرا، چند باری هم اشک توی چشمهام حلقه زد...

دردناک ترین قسمتش هم اونجایی بود که اوئن وارد فرودگاه سارایوو می شه و وسط مردم مستاصل از همه جا، آب پاکی رو می ریزه رو دستشون و میگه:

 

Don’t, don’t dream of the West to come and help you out, don’t

 

تمام بعد از ظهر این جمله توی کله ام می چرخید و ولم نمی کرد. نمی دونم کی ولم می کنه. نمی دونم ...

 

اگه فرصت داشتین حتما ببینیدش. ارزشش رو داره. تمرین خوبیه برای اینکه ببینید هنوز چقدر انسانیت براتون مهمه. شاید هم بگید این اتفاق به ما ربطی نداشته و نداره. خوشبختانه قضاوتش با من نیست...

 

این هم لینک فیلم  به نام  مرگ یوگسلاوی.

 


لینک
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸ - رئیس آواره