خواب   

 

یه چند روزی بود که داشتم فکر می کردم که چی بنویسم و فکر و ذهنم که یک ماهی بود از انواع و اقسام لغت های مزخرف پر شده بود برای اون امتحان احمقانه یاری نمی کرد. البته این دفعه خواب به دادم رسید. دو تا خواب عجیب تو دو تا شب متوالی.

خواب شب اول عجیب بود ولی جدید نبود. حضرت شیطان تقریبا 15 سال یا بیشتر هست که هر از چند گاهی خودش شخصا و یا یکی از نمایندگانش به خواب من می آن تا ببین می تونن به افزایش منابع آب روی زمین کمک کنن یا نه. برای رسیدن به این هدف هم معمولا از هیچ هنر نمایی دریغ نمی کنن، تا اونجایی که من معمولا عرق کرده و با یه فریاد جنگی از خواب می پرم. پریشب هم یکی از همون شب ها بود که جونم در اومد تا صبح بشه. البته نکته جالب این دفعه این بود که علیرغم اینکه سه بار هم از خواب پریدم ولی هر دفعه که خوابم می برد داستان از همونجایی که قطع شده بود شروع می شد. نماینده این دفعه اش خیلی بی شعور بود چون هر چی اسم خدا و پیغمبرهایی که بلد بودم رو می آوردم خم به ابروش نمی آورد.  البته این بار موفق شدم نماینده طرف رو پس از مقدار متنابهی وحشت و ترس از بین ببرم. خدا به دفعه بعد رحم کنه که احتمالا می خواد انتقام این یکی که مرد رو هم بگیره. نمی دونم کجای کارم می لنگه یا اینکه چرا چشم این بابا من رو گرفته که بعد از این همه سال ولم نمی کنه.

خواب دوم جالب تر بود. داستان صحنه اعدام بود. بله، اعدام خودم! دست های منو از پشت بسته بودن و داشتن می بردن که اعدامم کنن. نوع اعدام هم جالب بود: قرار بود گردنم رو قطع کنند! چیزی که بیشتر از همه حرصم می داد نوع دلگرمی بود که یکی از اطرافیان بهم می داد. معتقد بود که " اصلا نگران نباش، خیلی طول نمی کشه" یا اینکه "بهت دارو می دن خیلی چیزی احساس نمی کنی" و یا اینکه "می خوان گردنت رو بزنن چرا اینقدر کولی بازی در می آری؟" و یه مشت از این مزخرفات. حالا من هی دارم گلوم رو پاره می کنم که "بابا چی می گی تو؟ می خوان منو جدی جدی بکشن و تو چرا جفنگ می گی؟" که به خرجش نمی رفت. البته به جهت اینکه خواب کلا کوفتم بشه نه گردنم رو زدند و نه از خواب پریدم. دیشب هم مردم تا صبح بشه و تا تو آینه دستشویی ندیدم که سرم سر جاشه خیالم راحت نشد! نمی دونم، ولی شاید طرف به خاطر سر خوردگی دیشب اینجوری می خواست حالم رو حسابی بگیره که گوشی دستم بیاد که با کی طرفم.

وقتی صبحها این خوابها رو برای مامان پارسا تعریف می کنم بعد از یک خنده حسابی ازم می پرسه که "آخه از صبح تا شب تو کله تو چی می گذره که این خوابها رو می بینی" و من صد البته جوابش رو نمی دونم. نه، شوخی نمی کنم، واقعا نمی دونم.

راستش به عقیده خودم این وضعیت دو تا توضیح بیشتر نداره: یا اینکه 15 سال از خل شدنم گذشته و خودم خبر ندارم، یا اینکه پروسه خل شدنم یه جور بیماری مزمنه که قرار بیست سی سالی طول بکشه. شاید هم ته ته ته ضمیر ناخود آگاهم همون شکی رو دارم که پدر مانوئل تو اون داستان اونامونو به نام "قدیس مانوئل، نیکوکار شهید" داشت. کسی چه می دونه.

پی نوشت: به جهت جلوگیری از سوء استفاده احتمالی و بهره برداری تبلیغاتی انواع و اقسام گروههای سیاسی، اجتمایی، فرهنگی، ملی، محیط زیست، غیر انتفاعی، آزاد، مذهبی، رادیکال، لیبرال، فشار، منافق و غیره از مطالب فوق الذکر در راستای ترور شخصیت اینجانب، احتراما به استحضار می رساند که:

1. من معتاد نبوده و از هیچگونه ماده روانگردان استفاده نمی کنم (حتی استامینوفن کدئین)

2. مشروبات الکلی هم ایضا"

3. سابقه بیماری روانی در خانواده ام نیست (مگه اینکه خودم اولیش باشم)

4. در ماه گذشته فیلم ترسناک ندیدم (گیرم نیومده والا بدم نمی آد)

5. دوست خیلی زشت ندارم (به جز اونی که هر روز تو آینه می بینم)

6. دچار توهم و خود بزرگ بینی نیستم (که فکر کنم شیطان فکر می کنه اگه منو به دست بیاره خیلی خوبه. بابا شیطان جان، عزیزم، من می خوام درس بخونم، چرا نمی فهمی!)

7. آدم بی دین و لامذهبی نیستم (که شیطان فکر کنه احتمالا پسر خاله ایم)

 

 

 

لینک
دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ - رئیس آواره