سفر   

کم کم باید آماده می شدیم...

دو سه ماهه قبل اینقدر از همه چیز دلگیر بودم فکر می کردم که به جز یک چیز، دلم برای هیچی تنگ نمی شه. اون یه چیز مادرم بود که متاسفانه قبل از رفتن نرسیدم بهش سر بزنم. نمی دونم دفعه بعدی که سنگ مزارش رو بشورم و روش گلاب بریزم و گل بزارم چند وقت دیگه اس... بگذریم.

اول فکر می کردم که خوب هر چی وابستگی کمتر باشه کندن راحتتره، اما بعدش وحشت برم داشت. وحشت از اینکه چرا چیزی نیست که دلم براش تنگ بشه... واقعا چرا ؟

بعدش داستان عوض شد. هر چی بیشتر گذشت دیدم که حتی دلم برای ترافیک گند تهران که هر روز حداقل دو ساعت عمر من رو نوش جان می کنه هم تنگ می شه...

روز آخر رفتم جمهوری برای خرید... یاد روزهایی افتادم که می آمدم اینجا قطعه بخرم برای روبات هام...تمام اون روزها از جلوی چشمم رد شد...و از همه بدتر اینکه این آخرین باره...من خیلی نوستالژیک نیستم، ولی باور کنید که آسون نبود...

تقریبا از دو سه روز مونده به پرواز، موقع بستن چمدونها رفتم تو فاز سگیسم... خدا می دونه که چقدر همه از دستم حرص خوردن و هیچی نگفتن، مخصوصا مامان پارسا... خدا خودش منو ببخشه...

آخرش موقع رفتن شد...دیدم چقدر چیزهایی که دلم براشون تنگ می شه زیادن...ساک ها یکی یکی رفتن تو ماشین ها، بعدش اومدیم بیرون...با دوربین از نمای بیرون آپارتمان عکس گرفتم...از دو طرف کوچه هم همینطور...دیدم دلم برای پلاک ۳۵ کوچه امینی، صدای شرشر آب قنات تو جوب هاش، برای علی آقای بقال و کاظم سبزی فروش...برای مسیر پیاده از سرویس تا خونه...برای صبح زود هن هن زدن و بالا رفتن از سربالایی کوچه ها تا رسیدن به ایستگاه...برای آقا مهدی، راننده جوان و شیطون سرویس...برای آزمایشگاه موتوری که توش ۸ سال از عمرم رو گذاشتم...برای بچه های آزمایشگاه که با هم بزرگ شدیم، ازدواج کردیم و پدر شدیم...برای بهروز...برای رضا...برای فرشاد... 

و برای خانواده همسرم... که توی این ۹ سال من رو مثل پسر خودشون قبول کردن...شاید بهتر از پسر خودشون به من رسیدن و احترام گذاشتن...دلم برای دستپخت مامان، نون سنگک و حلیم های داغ بابا و سر به سر گذاشتن و شوخی کردن با سعید خیلی تنگ می شه...

لیست من خیلی بلنده...خیلی ها هم از قلم افتادن...ولی نه از دل...

وقتی هواپیما از زمین بلند شد، یه چیزی داشت بهم می گفت که این هم مثل بقیه دوره های زندگیته...درست مثل اولین روز بعد از پایان مدرسه، اولین روز بعد از فارغ التحصیلی، بعد از خدمت، ازدواج و پدر شدن...

چاره ای نبود، باید می رفتم...مثل باد...که اگه نره دیگه باد نیست...

لینک
پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦ - رئیس آواره