رفتم و بار سفر بستم!   

خوب یه باره دیگه، ولی این دفعه همین جا. جل و پلاسمون رو جمع کردیم و از غرب وحشی اومدیم به شرق احتمالا متمدن!

 

این بار هم یک کم دچار نوستالژی شدم. نمی دونم چرا ولی فکر می کنم دلم برای پلاک 1261 خیابان هشتم هم تنگ می شه. برای روزهای با پارسا، برای گردش رفتن با پارسا تو گلدن گیت پارک، برای دریاچه استو، برای جنون جای پارک پیدا کردن، برای های وی وان، برای هاف مون بی، برای اقیانوس آرام، برای روزهای داغ تابستان تو منلوپارک، برای روزهای سخت کار کردن تو فریمانت، برای سندیپ، برای مارک، برای اسکات و دنی...

 

برای اون دو روز اول ماشین خریدن، که بیچاره رو بدون کلاچ تا کجا ها بردیم! راستی فکر کنم اولین باری بود که محافظه کاری رو کنار گذاشتم و گفتم به جهنم که هر چی می خواهد بشه!

 

برای ژان با اون لهجه خنده دار فرانسویش و برای اون قلب مهربانش، که سعی می کرد زیر بد اخلاقی پنهانش کنه، البته وقتی پارسا اونجوری بهش لبخند می زد دستش بد جوری رو می شد. شاید اون هم  برای این کار دلیل خیلی خوبی داشت.

 

برای ولفرام ها، اون زوج مسن و مهربون و خوش قلب لهستانی که واقعا به ما محبت کردن. برای اون باری که ما رو بردند گردش، برای اون پیک نیکی که با هم رفتیم، برای هدیه هایی که برای پارسا خریدن، و برای اون نهار خداحافظی...

 

برای تمام روزهای تنهایی و بی کسی، برای تمام مشکلات، برای تمام خوبی ها و بدی ها، برای امید، و برای خیلی چیزهای دیگه...

 

این بار اما راحت بود، شاید به خاطر اینکه قبلا کنده بودیم و حالا فقط به عنوان یه تغییر توی طول و عرض جغرافیایی بهش نگاه می کردیم. شاید دیگه برامون خیلی فرق نمی کرد چون دور بودیم از همه آدمهایی که برامون مهم بودند وهستند. شاید هم به خاطر اینکه دیگه پوستمون به اندازه کافی کلفت شده بود. کی می دونه...

 

دوباره از نو دنبال خونه و ماشین گشتن، دوباره ته و توی همه چیز رو در آوردن، دوباره حساب و کتاب کردن، دوباره دنبال کار گشتن، و دوباره خیلی کارهای دیگه رو کردن. البته این دفعه خیلی داره خوش می گذره!

 

از اینکه کالیفرنیا رو ترک کردیم خیلی خوشحالم. مطمئن هستم که دیگه برای زندگی به اونجا بر نمی گردیم...

 

نیاز به دعا تون داریم، اما نه برای خودمون. امشب داره اتفاق خیلی مهمی می افته...

 

خیلی دوستت داریم و دست به دعا منتظریم...

 

 

لینک
جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧ - رئیس آواره