دیوانگی   

اول از همه بگم که یه تصمیم مهم گرفتم، اینکه حداقل هفته ای یک باربنویسم. می دونم که باور نمی کنید. آخه راستش خودم هم باورم نمی شه!

 

انگار این تب ننوشتن و حوصله نکردن فقط مال من نیست. نه خبری از عمو هست و نه از دادا. شاید دیگر همه مطمئن شدیم که آنچه که در دل ما هست دیگر به قلم نمی آید. یا شاید دیگر خسته شدیم از قلم به دست گرفتن و سعی کردن. شاید فکر می کنیم که کردیم آنچه می شد و می توانستیم و نشد آنچه فکر می کردیم و می خواستیم.  شاید نشد بگوییم آنچه دل تنگمان می خواست. شاید دنبال کسی می گشتیم که بخواند دست نوشته ها را. شاید دنبال خود می گشتیم و نیافتیم و ناامید و خسته به کنج غار خود خزیدیم. شاید زندگی در تاریکی برایمان دلنشین تر بود که مجبور نبودیم ببینیم آنچه را که نمی خواستیم و حیرت نمی کردیم از اینکه نباشد کسی که گوش سپارد به این ذهن خسته. که ذهن ما خسته بود چون نه می توانست بپذیرد دروغ را و نه می توانست بگوید حقیقت را که خریداری نداشت و اگر داشت نه تشنه حقیقت بود که حقیقت را نه هر کس تاب تحمل دارد. شاید اشتباه می کردیم و آنچه در پیش بودیم نه حقیقت بود. شاید یک عمر راه به بیراهه بردیم در جستجوی دروغی زیبا که به چشم ما حقیقت می آمد. شاید نجوییمش هیچ گاه....

 

پی نوشت: امروز اینجا هوا خیلی گرم بود!!!

 

 

لینک
دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧ - رئیس آواره