مهمان خوانده !   

درست دو سال پیش، آخرین روز ماه رمضان، حدودا یک ساعت قبل از اینکه برای سحری بیدار بشم، یه مهمان عزیز خبر داد که داره می آد. مدتها بود که منتظرش بودیم و برای دیدن روی گلش لحظه شماری می کردیم. بالاخره گفت که می آد، ولی با هزار ناز و کرشمه. احتمالا دلیل اولش این بود که فهمیده بود هر چقدر خودش رو لوس کنه باز جا داره...

وقتی برای اولین بار صدای گریه اش رو شنیدم بی اختیار اشکم سرازیر شد. یه صدای ضعیف گریه از زیر پتو که بیشتر شبیه صدای یه بچه گربه بود. خیلی سعی کردم که از این صحنه فیلم بگیرم ولی اونقدر استرس داشتم که اصلا نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم. وقتی فهمیدم که مامانش هم حالش خوبه دیگه انگار دنیا رو بهم داده بودن.

اسم این جاندار 46 سانتی و 2.650 کیلویی بسیار عزیز شد پارسا، و از اون روز رسما پسر ما شد و ما هم شدیم خوشحال ترین مامان و بابای روی زمین...

تمام مدت این دو سال داشتیم فکر می کردیم که کدوم کار خوبمون باعث شد که خدا تو رو به ما بده، یا اینکه تو بهشت چه آتیشی سوزوندی که انداختنت پایین تو بغل ما. البته بر ما واضح و مبرهن است که دلیلش اصلا مهم نیست !

ما فقط یک آرزوی دیگه داریم، اینکه تو هم همین قدر از اینکه ما پدر و مادرت هستیم خوشحال باشی...

عید فطر بر همه مبارک

 

لینک
سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧ - رئیس آواره