چند داستان   

 

دوره کوتاهی که مشغول ویزا گرفتن بودیم من رو در گیر چند تا داستان کرد، شاید برای شما هم جالب باشه...

توصیه اول:

اگر مثل من یک دسته گل به اسم پارسا دارین دقت کنین که موقع دندون در آوردنش برای گرفتن ویزا به آنکارا نرین، مخصوصا با فوکر تو مرداد. نگین نگفتی....

دو تا داستان اول برای مسافرت اوله که همگی رفتیم، بقیه اش برای بار دوم که تنها رفتم...

داستان اول:

توی پرواز پشت یه مادر و دخترش بودیم. آقا پارسا هم که داشت توی دور ماکزیمم قدرت (حدود ۸۰۰۰ ، خان داداش می دونه یعنی چی) جیغ می زد. این دو تا هم هی بر می گشتن عقب نا رو نگاه می کردن. نمی دونم، ولی به نظر شما دختر این خانم در سن بیست و چند سالگی یهو به دنیا اومده بود؟ آی حرص خوردیم...

داستان دوم:

پارسا داره تو لابی هتل جیغ می زنه، من و مامانش هم داریم سعی می کنیم بهش غذا بدیم. همه همچین نگاه میکنن که آخی، این بیچاره ها که ویزا نمی گیرن !

داستان سوم:

نشد ! کلی به دلم صابون زده بودم که این مسافرت دوم با عمو بهروز چه خوشی میگذره. ولی خوب نشد. بیشتر از همه از برخورد مردم ناراحت شدم. راستش اگه سنم ۲۰ سال کمتر بود حتما برای عمو بهروزم گریه می کردم...

داستان چهارم:

تو لابی نشسته بودم داشتم فکر می کردم این چند روز رو اینجا چیکار کنم. آقایی سن و سال دار که به لهجه غلیظ آذری فارسی حرف می زد بهم گفت که اینجا کلی جا برای دیدن هست. من ساده از خوشحالی پرسیدم کجا که آدرس بار و کاباره و کازینو .... بهم داد. وقتی بهش گفتم اهل اینجور جاها نیستم، با لحن نیشداری بهم گفت که اون پشت یه مسجد هست...می خواستم له اش کنم مرتیکه حمال رو...

داستان پنجم:

توی لابی هر جور جونوری که فکر کنی هست. ببخشید، قصد توهین ندارم، ولی واقعا همه جورش هست...

داستان ششم:

خانم مسنی میاد و بغل دستم می شینه. داستان خیلی ساده است: مدتی اینجاست منتظر ویزا. پاسپورتش تو سفارته، پولش داره تموم می شه، پسرش از آمریکا براش پول فرستاده، ولی چون پاسپورت نداره نمی تونه بره بانک بگیره....

داستان هفتم:

با یه جوان ۲۷ ساله عراقی هم صحبت شدم. برای روزی ۳۵ دلار به عنوان مترجم با آمریکایی ها توی بغداد کار می کرد، مترجم برای گشتی ها. می گفت مجبوره صورتش رو بپوشونه تا شناسایی نشه، والا برای خانوادش مشکل درست می کنن. راجع به حمله به ستون گشتی هایی که باهاشون بیرون میرفت و حمله به پایگاهشون با خمپاره ۱۲۰ و راکت تعریف می کرد....این روزها جون آدمها چه ارزونه....

داستان هشتم:

به طور اتفاقی با پیرمرد دوست داشتنی همصحبت شدم و فهمیدم که حدود ۳۵،۳۰ سال پیش همکار پدرم بوده. پدرم رو خوب به خاطر داشت.... دنیا چقدر کوچیکه !

داستان نهم:

تو سفارت منتظر مصاحبه دوم بودم. مطابق معمول خانم مسنی پیشم نشسته بود. گفت که دوستاش بهش توصیه کردن لباس خوب بپوشه و بدون روسری بیاد بهش ویزا می دن. خندم گرفت‌! گفتم مردم فکر می کنن بدون روسری و با کراوات بیان بهشون ویزا می دن. یکهو نظرم به شوهرش جلب شد که با کراوات نشسته بود و با یه شکل خاصی منو نگاه می کرد...خجالت کشیدم و عذرخواهی کردم....واقعا مردم ما اینقدر ساده ان؟

داستان دهم:

بدون اینکه خودم بخوام قاطی جمع چند تا پیرمرد شدم. داستان های س.ک.س.ی شون را همچین تعریف می کردن که آدم چندشش می شد. والا خجالت هم خوب چیزیه !

داستان یازدهم:

ماشین پست اومد و پاسپورتها رو آورد، مال هر سه تا مون رو.  داشتم ویزا ها رو نگاه می کردم و پیش خودم فکر می کردم که یعنی واقعا باید برم؟ باید جام بودین تا وحشتش رو احساس می کردین....

 

خیلی حرف زدم.....

 

لینک
چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦ - رئیس آواره