خبر خوب   

 

بالاخره اون روی ماهش رو بعد از نزدیک سه ماه دیدم. خدا می دونه که چقدر دعا کردم برای دیدنش.

هفته ها صبر کردم، ازش خواهش کردم، بهش التماس کردم، ولی انگار تصمیم خودش رو گرفته بود.

نمی خواست بنا به میل من بیاد. نمی خواست اون وقتی که من می خواستم بیاد. از دست من هم هیچ کاری بر نمی اومد. حتی عصبانی شدنم هم هیچ فایده ای نداشت.

دیگه کم کم داشتم نا امید می شدم. فکر می کردم که شاید هیچوقت نبینمش. راستش خیلی سخت بود..

تا اینکه شنبه بعد از ظهر اومد. محکم گرفتمش و با هم چند تا چرخ حسابی زدیم. اونقدر از دیدنش خوشحال شدم که محکم فشارش دادم و بوسیدمش. تو پیاده رو با هم می چرخیدیم و من از خوشحالی داد می زدم...

اجازه کارم بالاخره اومده بود.

راستش هم خوشحال بودم و هم ناراحت. ناراحت از این که روزهای با پارسا داشت تموم می شد. گردش رفتنها، ماسه بازی، تاب و سرسره سواری و هزار تا کار دیگه. نمی دونم دیگه همچین فرصتی پیدا می کنم یا نه...

پارسای عزیزم، می خوام بدونی که این سه ماه از جمله رویایی ترین و شیرین ترین دوره های زندگی من بود...

هیچوقت این دوره رو فراموش نمی کنم...

 

لینک
دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦ - رئیس آواره