چشم   

 

راستش از اون موقع که یادم می آد ، زمان زیادی رو صرف حرف زدن با خودم و یا طبیعت می کردم. بعضی وقتها تو دلم، بعضی وقت ها هم با صدای بلند. شنیدم که یکی از علائم دیوانگیه.

تو یکی از گردش های روزانه ام با پارسا، داشتم با درخت های بلند و پر سن و سال توی پارک حرف می زدم. داشتم بهشون می گفتم که چند وقته اینجا هستن، چه چیز ها دیدن و چه چیزهایی خواهند دید.

جواب این سوال رو به فاصله چند روز گرفتم. یه طوفان تعدادی از این درختها رو انداخت، درختهایی که به جرات بیشتر از 20 متر (یا شاید بیشتر) ارتفاع داشتند. از ریشه در اومده بودن. بعدش هم با اره تکه تکه کردنشون و بردنشون، انگار که هیچوقت نبودند...

دومین چیزی که پرسیدم این بود که از اون بالا دنیا چه شکلیه. بعدش از خودم پرسیدم خوب این بستگی به این داره که چشم درخت کجا باشه، درست مثل آدمها. بسته به اینکه چشمش رو ریشه، تنه و یا نوکش باشه چیزهای متفاوتی می بینه.

کسی می دونه چشم درخت کجاست؟

فکر کنم بهتره برم بخوابم ...

 

لینک
شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦ - رئیس آواره