تولد   

امروز روز تولد منه.

۳۵ سال از اولین روزی که پا به این دنیا گذاشتم گذشت. راستش آسون نبود، ولی خیلی چیزها یاد گرفتم.

هنوز خیلی از چیزها جلوی چشمم هست، صاف و روشن.

 اون روزهای اول دبستان، با شهاب که یهودی بود و کارلو که مسیحی، و اینکه هر سه تا مون روی یه نیمکت می نشستیم، اون ساندویچ های دانش آموزی که با علی می خوردیم (دانه ای ۱۵ ریال، که با نوشابه می شد ۲۵ ریال)، خانم دژبدی، آقای رسولی با اون فحش های خنده دارش...

مدرسه راهنمایی که با ناظم قد بلند و کم مو که به چهل گیس معروف بود،آقای مرثعی، معلم شل علوم اول، آقای تهرانی، معلم چاق و خنده دار ریاضی اول، آقای هاشمی، معلم شیطون علوم سوم،...

دبیرستان با آقای جزنی، معلم جبر که می تونم به جرات بگم که تاثیر گزارترین آدم زندگیم بود و متاسفانه مبتلا به ام اس...خدا حفظش کنه...

روزهای الواطی با امیر، مهدی، شهرام، رضا، حمید و پیمان...

روزهای دانشگاه با کوروش و سعید...

روز از دست دادن مادر...

روزهای خدمت با آرمین و مهدی...

شبهای تاریک و تنهای زمستان با فرشاد...

و از همه مهم تر، روزهای خوش زندگی با مامان پارسا ! 

زندگی زودتر از اونی که آدم فکر می کنه می گذره، فقط مهمه که آدم اونی باشه که می خواد، و اونی باشه که داره تو راه درست زندگی می کنه.

نمی دونم چند وقت دیگه فرصت دارم.فکر کنم که هیچکس نمی دونه.

شاید بهتر باشه که دوباره فکر کنیم، ممکنه دیر بشه، ممکنه دیگه فرصتی نباشه...

لینک
شنبه ۸ دی ۱۳۸٦ - رئیس آواره