کم نویسی   

 

اینکه مدتها ننوشتم معنی اش اینه که سرم شلوغه. سرم گرم پروژه جدیدی یه که دارم روش کار می کنم.

وقتی سرم گرمه کمتر فکر می کنم. این باعث می شه یادم بمونه که امروز چه روز از چه ماهی هست و چند شنبه است، دیشب شام چی خوردم و ماشین رو صبح کجا پارک کردم. فکر کردن برای آدمی مثل من خوب نیست.

وقتی تو پروژه به مشکل برخورد می کنم زندگیم راحت تر می شه، چون عدد و رقم و فرمول و کد عوض مزخرف توی کله ام می چرخه. خودم که خیلی از این وضعیت راضی ام چون عوض فحش دادن به خودم و در و دیوار، نفرین و ناله ام نصیب چند تا شرکت و کمپانی می شه.

وقتی مشغول می شم به آدمها هم کمتر توجه می کنم. اینجوری کمتر احساس کسالت می کنم، احساس کسالت از آدمهایی که هیچ ربطی به من ندارن ولی از بخت بدشون مجبورن هر روز من رو ببینن و از دیدن قیافه هم دیگه عذاب بکشیم.

به بعضی ها حسودیم می شه. از اینکه راحت زندگی می کنن و راحت عذاب می دن و ککشون هم نمی گزه. اینکه هیچوقت از خودشون نمی پرسن " خوب که چی؟" و روزمرگی زندگیشون بزرگترین دستاورد و افتخار شونه.

من خسته نیستم، فقط احساس می کنم که هر چقدر سنم بیشتر می شه کم حوصله تر می شم. می ترسم یه روزی بیاد که حوصله خودم رو هم نداشته باشم. خیلی وقته که به این نتیجه رسیدم که خوب شدنی برای من در کار نیست. این یه مرض مزمنه که قراره من رو از پا در بیاره.

دلم برای اون شب های تاریک و تنها و نا امید و سرد زمستان 76 به صرف قهوه و دو نوازی گیتار تنگ شده. دلم برای دوست خوب و ساز خوب تنگ شده، ساز کوک. نه راستش دلم برای اینها لک زده.

فرشاد، کجایی که داداشتو کشتن...

 

لینک
چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ - رئیس آواره