مکاشفات آبکی   


به برخی آدمها فکر می کنم و اینکه اگر قرار باشد آنها را با یک کلمه تعریف کنم و یا با حداقل تعداد خطوط ممکن روی کاغذ نقش شان کنم چه کار خواهم کرد.

بعضی آدمها یک حرف الفبا هستند.  می توانند حرف اول، وسط و یا آخر چسبان باشند. برای خوانده شدن همیشه مجبور هستند به آدم دیگری بچسبند. برخی دیگر اما حروف صدادارند، مستقل به ذات که خواندن حروف بی صدا را ممکن می سازند.

برخی کلماتی بی معنایند. تکرار حروف بی صدا و بی معنی. کلماتی که برای خواندشان زحمت زیادی لازم است، زحمتی که در پس آن چیزی عاید کسی نمی گردد. برخی دیگر اما کلماتی شیرین و پر معنا هستند. خواندن و شنیدنشان روح انگیز و مفرح است.

برخی جملاتی ساده اند و پیش پا افتاده. جملاتی که نه معنی و مفهوم روشنی دارند و نه مخاطبی خاص. برخی دیگر اما جملاتی هستند عمیق و زیبا. با مفهومی روشن و مخاطبی خاص. جملاتی که هزاران سال برجا می مانند تا مخاطبانش به فراخور از آن بهره ها ببرند.

برخی داستانی عامیانه هستند. طولانی و خسته کننده. داستانی که هزاران هنرپیشه دارد تا سر درگمی نویسنده را نشان دهد. داستانی، که به جهت هر چه طولانی تر شدنش، به هر رهگذری نقشی می هد برای ادای جمله ای. برخی دیگر اما داستانی هستند خواندنی. با هنرپیشگانی منتخب و دیالوگ هایی که با وسواس فراوان تهیه شده. داستانی برای تمام فصول.

برخی همانند کتابی هستند قطور با صحافی کالینگور و طلا کوب شده. کتابی که نه از سر معنا که از سر تکرار صفحاتی قطور شده. صفحاتی که تبلیغ کالایی نفیس اند که به ثمن بخس به حراج گذاشته شده. برخی دیگر اما جزوه دست نویس کهنه و پاره ای هستند اما مملو از حکایاتی غریب که به گوش جان باید شنیدشان و نه یک بار که هزاران بار خواندشان هم برای فهم شان کافی نیست. جزوه ای که هزاران نقشه گنج در خود دارد اما نه برای هر کسی.

داستان اما اینجا تمام نمی شود. مهم این است که من و شما چقدر سواد خواندن داشته باشیم، سواد درست خواندن...

 

 

 

لینک
شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ - رئیس آواره