شش سال حبس   

جناب آقای ابطحی عزیز

خبر خوبی را که چند روز پیش شنیدم متاسفانه تکذیب شد. انکار دنیا این بار سر سازگاری با شما ندارد. خبر می گفت که شش سال باید در جایی به کاری مشغول باشید که دوستش ندارید. ما هم این شغل جدید شما را دوست نداریم.

در این چند سالی که نوشته های شما را می خوانم با شما بهتر آشنا شدم. وبلاگ شما به نوعی اعتیادی جذاب بود و نخواندنش سخت. مهمترین نکته هم به روز کردن این دفتر یادداشت بود، حتی با خبری نامربوط . انگار برایتان مهم بود که خواننده دست خالی از صفحه شما بر نگردد.

متاسفانه نوشته های شما به مذاق برخی خوش نبود و احتمالا همین باعث شد تا یکبار بساط دفتر مجازی شما را به هم بزنند و حتی نامش را هم سرقت کنند. البته شما با نام جدید بر گشتید تا ما باز هم دست خالی بر نگردیم.

از روزی که خبر دستگیری شما اعلام شد هر روز به صفحه تان سر می زدم. باور نمی کردم که این صفحه دیگر متولی ندارد. گذشت تا آن نوشته مزحک را در آن دیدم و صد البته باور نکردم که این نوشته از شما باشد. بعد هم کلا صفحه تان ناپدید شد و بعد هم آن نوشته بازجوی تان را خواندم و خندیدم.

امروز اما خوشحال نیستم که خبر حکم زندان شما را شنیدم. نمی دانم جرمتان چیست چون امروز هر کاری بکنید جرم است. نمی دانم راز حجله حکومت را با کسی در میان گذاشتید و یا تصمیم به خروج از این دایره گرفتید که به این روز افتادید. چهره تکیده شما بر روی صندلی دادگاه را تا مدتها بر روی روزنامه یو اس ای تودی دیدم، هر روزی که به دانشگاه می رفتم و باور نمی کردم که شما باشید. لازم به سخن گفتن نیست که رنج شما بر صورتتان نقش بسته بود.

شما تنها نبودید. این رنج را انسانهای دیگری هم کشیدند. اگر امروز از شما حرف می زنم شاید تنها دلیلش همان وبنوشت شماست. شما البته از دیگران خوش اقبال تر بودید و حکم اعدام نگرفتید.

آقای ابطحی عزیز،

ما شما را همیشه دوست خواهیم داشت. ما همیشه شما را به خاطر خواهیم داشت. ما هر روز دعا می کنیم که روزی بیاید، خواه باشیم یا نه، که هر کسی هر چه خواست بنویسد. ما منتظر می شویم تا شما دوباره آزاد شوید و برگردید و وبنوشته ها را دوباره بخوانیم. دوست داریم بدانیم که بر سر شما چه رفت. دوست داریم بدانیم که بر سر دیگران چه رفت، چه در زمان قاجار، چه در مشروطه، چه در پهلوی و چه در جمهوری اسلامی.

بار قبل که مجلسمان را به توپ بستند و در باغشاه چوبه اعدام برافراشتند نبودیم اما هر بار که آن داستان را خواندیم دلمان به درد آمد.

بار قبل که منزل نخست وزیرمان را غارت کردند و او را بر صندلی دادگاه نشاندند و به تبعید بردند را ندیدیم اما هر بار که خواندیم دلشکسته شدیم.

بار قبل که دوباره چوبه دار علم شد اما کودک بودیم. قصه آن روزها هم درد بی درمان دیگری شد بر روی قلب خسته ما.

آقای ابطحی،

ما منتظر می مانیم تا داستان شما را هم به گوش جان بشنویم و آن را بنویسیم در ادامه تاریخ مبارزه مردمان این مرز و بوم برای آزادی.

منتطریم...

لینک
دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   دیروز و امروز   

جناب آقای مهاجرانی در جایی فرمودند که " همه ما که در برابر کشتار جوانان در سال 67 ساکت ماندیم گمان می کردیم شرایط جنگ و تهدید خارجی می تواند مجوزی برای چنان جوان کشی باشد که در تاریخ ما کمتر نظیری برای آن می توان یافت".

جناب آقای خاتمی نیز در جایی از قول امام راحل در مورد وقایع دهه شصت و سرکوب مخالفان فرمودند که " آنها استثنائاتی بودند که به خاطر جنگ و شرایط ویژه پیش آمدند و بنا داریم که همه به قانون برگردیم".

بعد مقاله آقای خاتمی خطاب به مرحوم بازرگان را، در زمانی که رئیس موسسه کیهان بودند، می خوانم و آن را با مقاله های امروزی کیهان مقایسه می کنم، بدون اظهار نظر...

بعد هم پیش خودم فکر می کنم که که تنها فرق میان امروزی ها و دیروزی ها تفاوت "بت" مورد پرستش شان بود!

اگر دیروز راهی برای قانون گریزی پیدا کردید، امروز هم از همان راه استفاده خواهید کرد و اگر خیلی خوش ذوق باشید، فردا برای تنوع به راهی دیگر همین کار را می کنید.

اگر امروز داد و قال می کنید که چرا نمی توان انتقاد کرد دیروز خودتان را فراموش نکنید که بنده دیگری از بندگان خدا را تا درجه معصومیت بالا برده بودید و انتقاد از او را در حکم محاربه می دانستید.

امروز با آن چنان آب و تابی از دهه شصت صحبت می کنید که امر بر من بینوا مشتبه شد که نکند در ساحل عاج و یا بورکینافاسو متولد شدم و بزرگ شدم و به ناگهان در سن 20 سالگی به ایران مهاجرت کردم!

بعد برای خودم آینده ای را متصور می شوم که در آن تقلبی نشده بود و دوست سبز ما بر صندلی قوه مجریه تکیه زده بود. در آن صورت احتمالا این دوستان دیگر اشاره ای به آن وقایع نمی کردند و همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت. یعنی اینکه در صورت دریافت سهم مطلوب از قدرت دیگر نیازی به پس زدن چنین پرده هایی وجود ندارد.

نه، معتقدم که اشتباه نمی کنم چون زمانی که همین دوستان در قدرت بودند نیازی ندیدند که در مورد این وقایع صحبتی کنند. احتمالا در آن زمان فکر می کردند که "شرایط و تهدید های خارجی" برایشان "مجوز" صادر می کند!

دلم برای کودکان معصومی می سوزد که به امید معجزه چشم بسته به دنبال این امامزاده ها از خیابانی به کوچه ای می دوند تا ثواب کشتن "محارب" نصیب ذوب شدگان امروزی نگردد.

البته ذوب شده گان امروزی هنوز خیلی مانده که به گرد پای ذوب شده گان دیروزی برسند!

 

پس نوشت 1:برای دریافت مقاله مزبور ایمیل خود را در بخش نظرات به طور خصوصی برای من ارسال کنید.

پس نوشت 2:من برای کسی کار نمی کنم.

لینک
شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ - رئیس آواره