گمشده در ترجمه   

 

اینکه آدمهای اطرافت به زبان دیگری تکلم می کنند خیلی هم بد نیست. چرا؟ چون برای فهمیدن موضوع صحبتشان باید مسیر حس شنوایی را به بخش ترجمه مغرت هدایت کنی و چون اصولا حال نداری بنابراین این مکالمات به نویز زمینه تبدیل می شود و در مسیر عادی فیلترینگ مغزی حذف می شود. تا اینجا که بد نیست..

خوب اما به قول آن دوست مرحوممان نمایش کماکان باید ادامه پیدا کند. پس بروم قربان مالیخولیا که خربزه آب است. اینجاست که احساس می کنی ای کاش همت کنی و بخش ترجمه را با کتک پشت میز بنشانی تا انجام وظیفه کند. وقتی نمی توانی درگیر گفتار کسی شوی، لاجرم در درون خود گرفتار می شوی، با فکری، خیالی، گفتاری، خاطره ای و یا شاید جمله ای، که هیچ گاه نفهمیدی به خاطر زیبایی به ذهن سپرده شد و یا اینکه دلیل دیگری داشت.

مثلا میشود سر کلاس در حین تظاهر به فهمیدن سر تکان داد و در نهایت بلاهت چند جرعه قهوه نوشید، بدون اینکه نیاز به گوش کردن وجود داشته باشد و یا شان دانشجویی شما دچار مرگ مغزی شود. شبیه فیلم های صامتی که همیشه به عنوان خنده دار ترین فیلم های تاریخ سینما در دوران کودکی به خوردمان می دادند، با همان سکانسهای احمقانه متن در میان فیلم با صدای مترجمی که انگار عروسی مادرش را گزارش می کرد.

می شود به این فکر کرد که دفعه قبل که مشغول درس بودی خواب سر کلاس از جمله واجبات کفایی بود و چون تو می خوابیدی به طور کاملا شرعی از سر مابقی هم کلاسی ها ساقط می شد. خوب این یکی خیلی بد نیست، باعث می شود برای کسری از دقیقه لبخند احمقانه ای بزنی.

یا اینکه می شود به این فکر کرد که اصولا فکر کردن کار خوبی نیست و به جای آن می شود مثلا پیتزا خورد به نیت قربت شکم به زانو، یا چای مزخرف بدون کافئین به نیت تمام شدن بسته اش، یا جویدن یک بسته دو عددی کراکر به نیت قتل زمان و خود آزاری با ارتعاشات ناشی از برخورد جسم سخت با دندان، یا همینطوری زل زد به دو عدد چشم درشتی که روی صفحه کامپیوتر داری به عنوان عکس زمینه، عکس جوجه جغدی که چند ماه پیش گرفتی.

در اینجا من از تمامی دولتمردان عزیزی که به من کمک کردند تا در زندگی ام حق انتخاب داشته باشم سپاسگزاری می کنم. امروزه به طور علمی ثابت شده که داشتن حق انتخاب، هر چند محدود مثل کچل کردن موی سر در روز قبل از شروع مدرسه توسط آرایشگر محل و یا در روز مدرسه توسط جناب آقای ناظم، برای بقای نوع بشر از سعادت اخروی هم واجب تر است.

راستی به نظر شما آقای ناظم ما بعد از بازنشستگی شغل آرایشگری را انتخاب کرده؟

 

لینک
شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   روز از نو!   

 

خوب، بالاخره رسما شروع شد. بعد از ١۴ سال دوباره برگشتم مدرسه که درس بخونم. امروز اولین کلاسم بود.

بار اولی که دانشجو شدم همه چیز یک جور دیگر بود. من هم پسری ١٨ ساله بودم با هزاران فکر و خیال و نقشه. روزگار خوبی بود. روزگار جوانی کردن با ایده های خنده دار، با ریختن و از نو ساختن شیرازه افکار و اعتقادات. روزهای خوش بی مسئولیتی و روزهای سخت مواجهه با خود و جامعه ای که جزئی از آن بودم.

امروز اما جای تمام آن احساسات خالی بود. امروز کس دیگری بودم اما با گوشه ای از همان خیالات. انبانی که آن روزها پر کردم اما جایی در میانه راه گم شده بود. نه، شاید خودم کناری گذاشتمش تا سبکبار تر بروم راه زندگانی را. به هر حال در زندگی یا باید بی توشه بود و سبکبال و چابک، یا کند و آهسته توشه راه با خود کشید.

 

لینک
پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸ - رئیس آواره