این روزها   

 

اگر بنا باشد کاری بکنیم اعتقاد دارم که باید از خود شروع کرد. نمی دانم چرا شیرازه تفکر ما در بیشتر موارد دل به تعصب دارد. این تعصب نه اعتقادی که حتی در روز مرگی مان هم وجود دارد. اما بدترین جا انتخاب دوست و دشمن است.

اگر دوستی انتخاب کنیم و با او بجوشیم چشممان بر همه چیز کور می شود. حتی اگر آن دوست عزیز جنایتی هم بکند به او کمک کنیم تا جان سالم به در ببرد، بدون آنکه حتی لحظه ای بیندیشیم که این لطف ما - از سر دوستی - چه صدمه ای به ساختار جامعه خواهد زد.

اگر دشمنی اختیار کنیم - که صد البته برای این یکی هیچ دلیل قانع کننده ای نیاز نداریم - جان و مال و ناموس و همه چیز او را بر خود مباح می دانیم. هیچ ابایی در انجام کاری نداریم و اگر بتوانیم در هر عرصه ای به او آسیب خواهیم رساند. از همه بدتر، این را حق خود می دانیم پس دلیلی برای ناراحتی - و یا عذاب وجدان - نمی بینیم.

تمام این داستانها هم متاسفانه خریدار دارد. داستان اول شما را به درجه "رفیق با مرام" ترفیع می دهد و داستان دوم ابداعات شما را در نحوه آزار دشمن تحسین خواهد کرد. آنها هم احتمالا از دوره آموزشی برگزار شده درسهای جدیدی خواهند آموخت تا به موقع برای بالا گرفتن دوست و یا زمین زدن خصم از آن بهره ها ببرند.

این قصه امروز ما نیز هست. متاسفانه در هر دو جبهه - یا حداقل در بخش بزرگی از هردو، اگر منصف باشیم - این داستان در جریان است. همه چیز آلوده به مطامع سیاسی است و همه در جهت یار گیری حرکت می کنند. همان اصول بالا حاکم است، پس دروغ گفتن ایراد خاصی ندارد. یعنی نباید داشته باشد. نفرت کاملا مجاز است به شرط آنکه فقط در برابر طرف مقابل صورت پذیرد.

شرایط امروز دردناک است. از بسیاری جهات. آنانی که بی آبرو شدند، دیروز کمر به بی آبرویی دیگری بسته بودند. آنهایی که امروز حذف شدند، دیروز به جد در حذف دیگران کوشیدند. آنها که امروز به بند شدند، دیروز به بند می کشیدند. آنها که امروز آواره غربت شدند، دیروز کسان دیگر را آواره غربت کردند. این سیاهه بلند است!

شاید باید این تابو روزی می شکست که سکوت امروز ممکن است بهایی بیشتر برای فردای جامعه رقم زند. شاید باید می شکست تصور متعصب بخشی از جامعه که این حکومت را الهی می دانست. شاید همان تصور بود که دهان جامعه را بست که روزمان اینگونه تیره و تار شود. شاید اگر عاقلانه تر سالهای زندگی مان را خرج می کردیم امروز نباید این مطاع را به این قیمت طلب می کردیم. شاید اگر اتفاقات دیروز را بر تکه کاغذی می نوشتیم تا فراموش نکنیم آنچه که بر ما رفت را، امروز فراموشی کورمان نمی کرد.

به هر حال گردش روزگار دیدنی است. اینکه قهرمان امروز، پرونده دیروزش سیاه باشد اشکالی ندارد، حداقل به نظر من. اما اگر قرار باشد همانگونه که دوست و دشمن می گیریم رهبر انتخاب کنیم، وای بر ما، که این راه را بسیار رفته ایم!

 

 

لینک
یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   کیارستمی   

 

اگر به اندازه جناب آقای کیارستمی ذوق هنری داشته باشید، کمی چاشنی بدجنسی ضمیمه اش خواهید کرد و درنهایت در زمانی بسیار بدیع فیلم مستندی خواهید ساخت به نام قضیه حالت اول حالت دوم.

جدای از انتخاب موضوع داستان، شخصیت ها به طور جالبی انتخاب شده اند. درست به مانند اینکه تصمیم بگیرید صدای کسی را در زمانی خاص و به هنگام اظهار نظری ویژه ضبط کنید تا فردا به خود همان شخص نشان دهید.

هر چه فکر می کنم نمی توانم باور کنم که این فیلم یک مستند اتفاقی باشد.

امروز نه، ولی خیلی دوست دارم که در پستی دیگر به طور کامل در مورد این فیلم حرف بزنم.

البته به زودی!

 

لینک
یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   تئوری خلقت   

مدتی است که تصمیم گرفتم که به جای تفکرات سیاسی-اجتماعی مضر ، افکار مضر دیگری در سرم پروش بدهم. نتیجه تئوری خلقت در سه پرده بود:

 

1. خدا جهان را آفرید و قوانین بسیار دقیقی بر آن حاکم کرد. اما همچنان به طور کاملا فعال در این قوانین دستکاری می کند. ایراد اصلی این فرضیه این است که آنوقت خدا فرق زیادی با من ندارد. یعنی اینکه او هم به مرور زمان سیستم بهتری طراحی و پیاده می کند.

2. خدا جهان را آفرید و قوانین دقیقی بر آن حاکم کرد. به دلیل بی نقص بودن این قوانین، دیگر نیازی به نظارت ندید و رفت. درست به مانند سیستم های نظامی "شلیک کن و فراموش کن" (Fire and Forget). اگر قوانین بی نقص باشند - با استدلال بی نقص بودن خدا و بدون مرز بودن دانش و قدرتش - این فرضیه می تواند احتمال وقوع بیشتری داشته باشد.

3. خدا جهان را آفرید و قوانین دقیقی بر آن حاکم کرد. اما کماکان بر آن نظارت می کند و حتی هر از چند گاهی به دلیلی خاص بعضی از قوانین را برای مدت کوتاهی نقض می کند. به این ترتیب می توان توجیهی برای برخی امور ماوراء الطبیعه پیدا کرد، به شرط آنکه همان قوانین دقیق منشاء پیدایش این امور نباشند.

تبصره : خدا دچار نارسیسیم نیست، یعنی نمی تواند باشد. این تفکر که از خلقت انسان خوشحال شد احتمالا نمی تواند درست باشد.

مشکلات فنی تحقیقات بعدی : نظر به اینکه کلیه علوم غیر دینی باعث انحطاط اخلاقی و گمراهی نوع بشر می شود، بهتر است تا به شیوه "فارنهایت  451" بساط سوزش کتاب - اینبار با نویسندگان و دانشمندان - بر قرار شود تا این سنت حسنه دگماتیسم نه برای عبرت آیندگان که برای آموزش آنها مورد استفاده قرار بگیرد. لذا پیشنهاد می گردد تا با مطالعه تاریخ و استفاده از علوم روز، تحقیقی جامع برای استخراج روشهای علمی به جهت بهینه سوزی علم و دانش صورت پذیرد تا این بساط کفر برای همیشه از عرصه گیتی محو گردد.

اینجانب احتراما آمادگی خود را برای انواع سوزش به جهت ارائه نظریه کفر آمیز فوق اعلام می دارم.

 

لینک
شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ - رئیس آواره