همه می دانند!   

 

هیچ ارتباطی ندارد، اما نمی دانم چرا وقتی سر حال نیستم می روم سراغ نسخه ای از فیلم "خط باریک قرمز" که روی لپ تاپم دارم. نمی دانم چرا دیدن چند سکانس مشخص در این فیلم برایم دلنشین است. شاید به این خاطر  که پشت هر دیالوگی دنیایی وجود دارد، از نوعی که من دوست دارم.

تضاد درونی بین یک سرهنگ و یک ستوان، که اولی ارزشی برای جان انسانها قائل نیست و دومی حاضر به قبول هزینه انسانی جنگ نمی باشد. جنگی در یکی از جزایر اقیانوس آرام که سربازان تنها قربانیان آن هستند. نکته جالب اینکه همین قربانیها هم در هر جا که بتوانند جنایتکار می شوند!

نبردی که بر خلاف تمام داستانهایی که در ذهن مان رسوب کرده طرف "خوب" و طرف "بد" ندارد. "زشتی" و "زیبایی" با هم نمی جنگند. کسی "باطل" و کسی "حق" نیست. داستان فقط داستان نبردی است که کسی از دلیل آن اطلاعی ندارد، هیچ کدام از طرفین. به حق تصویر زیبایی خلق شده. قهرمان امروز می تواند فردا به سادگی کشته شود. کسی برای "خدا" نمی کشد. کسی برای دشمنی با "خدا" هم نمی کشد. شاید واقعا همانطور که نیچه گفته، خدا مرده است. البته مطمئن نیستم که از عشق به انسان مرده باشد. شاید از دست انسان دق کرده!

وقتی خدا بمیرد، نمایندگی اش لابد به قید قرعه به کسی می افتد. شاید هم قرعه ای در کار نباشد. شاید همان داستان "باز شاهی" هم صادق باشد، البته این بار نامش احتمالا می شود "باز خدایی".شاید هم ما انسانهای ساده ای هستیم و زود باور...

خوشحال نیستم از این همه تحقیر و توهین. از اینکه کسی با لباس دین در رسانه ملی خرافات می فروشد و یا از منتخبی که دهانش برای میوه ای آب می افتد که "میوه" نیست و ابایی از به کار بردن این الفاظ در همان رسانه ملی ندارد. از اینکه بسیارند آنهایی که به قامت خود جامه تن نمی کنند و ما محکومیم به حرامزادگی که ایراد از ماست که نمی بینیم آنچه که وجود ندارد.

حتی اگر خدا مرده هم باشد، باز به این ارزانی نمی توانش فروخت...

می توان خوشحال باشم که دورم از وطن. می توانم خوشحال باشم که دورم از این هیاهو. می توانم خوشحال باشم که این یوغ امروز بر گردن من نیست. می توانم به هزاران دلیل دیگر خوشجال باشم، اما نیستم و نمی توانم.

همیشه معتقد بودم مجموع دلایلی که برای خوشحال بودن وجود دارد بیشتر از مجموع دلایل برای ناراحت بودن هست. شاید این هم یکی از همان توهمات شیرینی بود که یک عمر به دنبال خودم می کشیدم. یکی دیگر از همان خیالات باطل.

خسته ام، حتی از "او".

صدای بم "لئورنادو کوهن" در گوشم می پیچد:

Everybody knows that the dice were loaded

Everybody rolls with their fingers crossed

Every body knows that the war is over

Everybody knows that the good guys lost

Everybody knows that the fight was fixed

The poor stay poor the rich get rich

That's how it goes, everybody knows

 

لینک
جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   به دل یا به دل و زبان؟   

در شرایطی تهدید آمیز، جیوردانو برونو همانگونه که در ونیز از خود دفاع کرده بود در دادگاه حاضر و از خود دفاع کرد. این روش شامل تعظیم به آموزه های دگماتیک کلیسا با حفظ اساس فلسفه ای که به آن اعتقاد داشت بود. برونو به طور خاص به نظریه تعدد جهان های خود وفا دار ماند، اگرچه به او هشدار داده شده بود که از آن دوری جوید. محاکمه او تحت نظارت کاردینال "بلارمین" انجام شد، هم او که از برونو خواسته بود تا توبه کند. برونو این درخواست را رد کرد. در عوض، از پاپ کلمنت هشتم استعانت کرد، به این امید که زندگانی خود را در ازای توبه ای کوچک نجات دهد. پاپ نظر به گناهکاری او داد. به این ترتیب، برونو به شرک متهم گردید. بر پایه برخی نوشته ها، گفته می شود که او به هنگام اعلام رای دادگاه  با لحنی تهدید آمیز به قضات خود گفت " احتمالا شما به هنگام اعلام این رای بیشتر از خود من که این رای را دریافت کردم وحشت کردید". سرانجام در هفدهم فوریه سال هزار و ششصد میلادی در "کامپو دفیوری"، بازاری در مرکز رم، زنده زنده سوزانده شد. هنگامی که آتش فرو نشست، خاکسترش را به رود تیبر ریختند.

 

 با از دست دادن بسیاری از طرفدارنش در رم به دلیل مناظره ای در باب سازوکار جهان دو خدایی، گالیله در سال هزار و ششصد و سی و سه میلادی به اتهام شرک تحت محاکمه قرار گرفت. حکم دادگاه علیه او چنین بود:

-          گالیله متهم به شرک شد، به دلیل اعتقاد به این نظریه که خورشید به طور ساکن در مرکز جهان قرار گرفته و زمین در مرکز آن نیست و حرکت می کند. او مجبور به استغفار و برائت از این نظریه گردید.

-          محکوم به زندان شد. این حکم بعدها به حبس خانگی تغییر یافت

-          متن مناظره توهین آمیز او ممنوع شد، و اگرچه دادگاه در این مورد حکمی نداده بود اما انتشار تمامی آثار او نیز ممنوع گردید، حتی آثاری که در آینده به رشته تحریر درآورد.

 روایتی فراگیر وجود دارد که پس از استغفار و برائت از نظریه گردش زمین به دور خورشید، گالیله تعمدا عبارت " و هنوز زمین حرکت می کند" را زمزمه کرد، اگرچه مدرکی دال بر اثبات این موضوع وجود ندارد. اولین استناد به این گفته به یک قرن پس از مرگ او باز می گردد.

 

لینک
چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   با اجازه   

این مطلب را از ف.م. سخن خواندم و تصور می کنم که نوشته ای است با نکته ای بسیار ظریف. دوستی آن را خشم مقدس می نامید اما من برایش نامی ندارم. شما اگر نامی در خور برایش یافتید بفرمایید تا به نام شما در اینجا ثبت کنم.

امیدوارم ایشان از نقل این مطلب در اینجا دلخور نشوند.

مبارزه بدون خشونت با فرهاد جعفری و کتابش

توجه: لطفاً این نوشته را تا انتها بخوانید!
" در روزهای اخیر بسیاری از خوانندگان کتاب کافه پیانو و کسانی که پیش از این و عموماً قبل از انتخابات به خرید این کتاب دست زده بودند؛ به پس دادن کتاب به کتاب فروشی نشر چشمه اقدام کرده‌اند. طبق شنیده‌ها این اتفاق بعد از اعلام موضع سیاسی نویسنده این کتاب، فرهاد جعفری رخ داده است. این اقدام در نوع خود بی‌سابقه بوده است. بسیاری از خوانندگان و دارندگان این کتاب، نسخه‌های «کافه پیانو» خود را به فروشگاه نشر چشمه پس دادند... شب ۲۲ خرداد؛ زمانی که شبکه تلویزیونی بی‌بی‌سی در حال اعلام اخبار انتخابات ایران بود، فرهاد جعفری با این شبکه تماس گرفت و به اعلام نکاتی درباره انتخابات پرداخت. او که پیش از انتخابات در بیانیه‌ای ۱۲ ماده‌ای از محمود احمدی‌نژاد حمایت کرده بود؛ بر خلاف جریان فکری همسویش که مصاحبه با این شبکه را ممنوع اعلام کرده بودند، رفتار کرد. این رفتار غیرقانونی از سوی فرهاد جعفری دو بار دیگر نیز تکرار شد و این عمل در حالی انجام می‌شد که صراحتاً اعلام شده بود که مصاحبه با این شبکه ممنوع است. جالب اینکه او هر سه بار خود اقدام به برقراری تماس کرده است. ماجرای فرهاد جعفری اما آغازی دیگر هم داشت. او پیش از انتخابات در اظهاراتی بسیار تند به مخالفت با رقبای احمدی‌نژاد پرداخت. اظهارات او به حدی تند بود که سایت‌های تندروی حامی محمود احمدی‌نژاد به حمایت از او پرداختند و او را مظلوم نامیدند." «تابناک»

ما بسیار خوشحالیم که ملت متمدنی شده ایم و راه مبارزه ی بدون خشونت در پیش گرفته ایم. مبارک مان باشد. یکی از این راه های مبارزه ی بدون خشونت همین مرجوع کردنِ کتاب نویسنده ای خائن است که علیه ما اظهارات تند می کند و به کسی غیر از شخص موردِ نظر ما رای می دهد. واقعا باید کتابِ چنین کسی را به او بازگرداند، حتی اگر این کس، کاره ای در مملکت نباشد، و جز نوشتن و گفتن کاری علیه ما انجام نداده باشد، و کتابش هم اصلاً و ابداً به موضوع انتخابات و شخص مورد نفرت ما ربطی نداشته باشد.

تازه زورمان نمی رسد، این کار را می کنیم. اگر روزی روزگاری ان شاءالله زورمان برسد، مثلا به ما مسئولیتی چیزی در وزارت فرهنگ بدهند، اصلا و ابداً نمی گذاریم کتاب کسی که اظهارات تند علیه ما می کند و به شخصی غیر از شخص موردِ نظر ما رای می دهد چاپ شود که اصلا مجبور نباشیم آن را به او برگردانیم. زورمان که رسید شاید این کتاب را توی سر این نویسنده ی خائن بکوبیم، و اگر زیادی حرف زد می دهیم او را بیندازند زندان تا دیگر علیه ما اظهار نظر نکند. اصلا و ابداً هم کاری نداریم که کتابی که او می نویسد ربطی به مسئول مورد نظر ما و اداره ی مملکت دارد یا ندارد فقط بهتر است نوشته ی چنین کسی، حالا هر چه می خواهد باشد، مثلا در زمینه ی مبارزه ی بدون خشونت باشد، یا در زمینه ی تبعیض نژادی، راجع به گاندی باشد، یا راجع به ماندلا، به طور کلی منتشر نشود. ما هم چون این فرد علیه نظرات ما حرف می زند، می خواهیم سر به تنِ خودش و کتاب اش نباشد. برود در کنج تنهایی، سماق بمکد و به خطایی که کرده است بیندیشد، بل‌که توبه کند؛ بل‌که آدم شود. به این می گویند مبارزه ی بدون خشونت.

چی؟! وقتی چنین کاری کنیم، او چه واکنشی نشان می دهد و به چه ورطه ای می افتد؟ چه نظر افراطی و شاید غلطی راجع به ما پیدا می کند؟ چه ضربه ای به خلاقیت هنری اش وارد می شود؟ چه میزان عکس العمل اش در مقابل عمل ما باعث پافشاری و لجاجت او بر مواضع غلط اش می گردد؟ چه مقدار از ما فاصله می گیرد و دور می شود؟ چه اندازه دوستی و بی طرفی اش نسبت به ما تبدیل به دشمنی می شود؟ ما با این کار شبیه به چه کسانی می شویم؟ ما با این شیوه چه خصائل انسانی را از دست می دهیم؟

ای آقا! او چون نظرش علیه نظر ماست، پس دشمن ماست و هر واکنشی که نشان دهد، ما ده برابر بیشتر واکنش نشان خواهیم داد. هر نظری هم که می خواهد نسبت به ما پیدا کند، پیدا کند. گور بابای خلاقیت هنری چنین آدمی. می خواهیم صد سال سیاه خلاقیت نداشته باشد. اصلا همان بهتر که چشمه ی خلاقیت اش خشک شود. از عکس العمل و پافشاری و لجاجت هم حرف نزنید که حال مان از این حرف ها به هم می خورد. فاصله ما با این تیپ اشخاص از این جا تا کره ی ماه است. ما را با خائنان چه کار؟ ما شبیه چه کسانی می شویم؟! چه می دانم. به خصائل انسانی هم فکر نکرده ام. فقط می دانم چون طرف را زندان نمی اندازم و با شلاق شکنجه نمی کنم، مبارزه ام با او مبارزه ای بدون خشونت است.


پس زنده باد خودم! زنده باد مبارزه ی بدون خشونت ام!

 

لینک
شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   خاطرات دیروز   

مدت ها بود که دلم می خواست در مورد این موضوع بنویسم اما هیچوقت نتوانستم کلمات را آنگونه که می پسندم به بازی بگیرم. قطعا این بار هم این اتفاق نخواهد افتاد.

هر انسانی برای خود مجموعه ای از خطوط را نقاشی می کند. مرز باید ها و نباید ها. این خط کشی ها از نوع خوراک و پوشش شروع و تا اعتقادات اصلی اجتماعی، روانی و مذهبی پیش می رود.

در بیشتر موارد این خط کشی ها ثابت نیستند و در اثر تجربیات بدست آمده در طول زندگی افراد تغییر می کنند. البته این تغییر همیشه در جهت تکامل نیست و می تواند به قهقرا هم منجر شود.

طولانی شد. سالها پیش بنیان جامعه ای نو پا بر نفرت قرار گرفت. نفرتی که اعتمادی  شبه مردمی پشتوانه اش شد تا اساس عدم اعتقاد را به نام خدا و با شمشیر شقاوت از صحنه روزگار حذف کند. آن روزها متاسفانه گردش اطلاعات به سان امروز نبود و چه بسیاری فرزندان این سرزمین که به ظلم به خاک شدند بدون آنکه نامی از آنان باقی بماند و یا عکس و تصویری که دلی را به درد آورد.

تصویر ساده بود. از همان خط کشی استفاده شد تا دوست و دشمن شناسایی شود. بی طرفی معنایی نداشت و نظریه " اگر دوست نیستی پس دشمنی " ملاک عمل قرار گرفت. اگر آن سوی خط بودی از ابتدایی ترین حقوق انسانی نیز می توانستی بی بهره باشی. به مکر این خط با جوهر کشیده نشد. ریسمانی بود رنگی که به فراخور دایره آن کوچک و بزرگ می شد. کسی را در بر می گرفت در حالی که دیگری را بیرون می راند. عده ای سر مست از این شعبده، شمشیر از نیام بر کشیدند و غافل ماندند از مکر روزگار و نیندیشیدند به روزی که خود خارج این ریسمان بمانند.

روزهای زیادی را به خاطر دارم. از سرمای وحشتناک کهریزک در زمستان، که اجازه ورود نداشتیم مگر راس ساعت مقرر. باور ندارم که کسی نمی دید آنهمه کودک و بزرگ سال را که به شوق دیدار عزیزی از راه دوری می آمدند. بسیار بودند آنهایی که می دیدند و معتقد بودند که از این بدتر باید کرد با این جماعت. که ما نجس بودیم و بی دین و دشمن خدا و رسولش. حضرت حق بر ما منتی داشت وگرنه مقصدمان جمعه شب بر سر مزاری بود و نه صبح زود زمستان در کنار دیواری بلند.

آنهایی که امروز معتقدید ستمی روا شده، دیروز را خاطر دارید؟ بر ما دیروز هم ستم شد. ما نه امروز، که دیروز هم فرزند همین آب و خاک بودیم. ما را دیروز دشمن می خواندید و امروز نامی دیگر داریم. فردا هم به نام دیگری ما را خواهید خواند. ما به این القاب عادت کرده ایم.

امروز هم به سان دیروز بذر نفرت بکارید. امروز هم به سان دیروز خشم بکارید. این میوه شیرین نیست. تلخی دیروزش را بر زبان مان هنوز داریم. ای کاش داشتید آن شهامتی را که لازم بود تا بگویید آنچه که کردید و طلب بخشش کنید. نه، من ساده ام که اگر بود چنین آزادگی در وجودتان، دیروز و امروز ما رنگی دیگر داشت.

با خاطراتی که از دیروز شما دارم باور اینکه به دنبال احقاق حقوق مظلومان هستید برایم سخت است. نه، اعتقادی به تغییر شما ندارم که جامه فضیل عیاض بر تن شما نمی رود. امروز هم با چراغ آمدید تا به حیلتی دیگر گوهری دیگر بربایید.

من؟ بر ستمی که به مردمم می رود خون می گریم...

لینک
پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸ - رئیس آواره