برگشتم!   

سلام، ببخشید دیر کردم.

کجا بودم؟

داشتم به اون خونه، جایی که بعضی صبح ها ماشین رو پارک می کنم، فکر می کردم. خونه ای که یکی از شیشه هاش شکسته و روش پلاستیک چسبوندن، با حیاطی پر از اجناس آشغال و کهنه. گاهی اوقات بعد از ظهرها یه بچه کوچک سیاه پوست رو می بینم، کم سن و سال تر از پارسا، که داره تو حیاط پر از خرت و پرت برا خودش می لوله. از نگاهش نمی ترسم، شاید چون هنوز کوچک تر از اونیه که نگاهش بتونه سوراخم کنه...

داشتم به اون زن مسنی فکر می کردم که بعضی وقتها سر تقاطع لوترکینگ و جفرسون می شینه و یه تیکه کارتون رو به طرفت می گیره. روش نوشته " بی خانمان. نیازمند عطوفت". وقتی مقوا رو طرف تو می گیره و نگاه بی روحش رو می ندازه تو صورتت سعی می کنی نگاهت رو بدزدی چون چراغ راهنمایی قرمزه و باید صبر کنی. صبر کنی تا سبز بشه تا تو مجوز عبور از کنار این تکه مقوا رو به دست بیاری. روزهایی که آفتابیه و عینک آفتابی رو چشمته دیدن این صحنه راحتتره. از پشت عینک کسی نمی تونه بفهمه کجا رو داری نگاه می کنی...

داشتم به اون خرچنگ های توی آکواریم مدور کروگر فکر می کردم، که احتمالا ما آدم ها رو به خاطر مدور بودن تانک آبشون بزرگتر و غیر واقعی تر از اندازه طبیعی مون می بینن. انگار منتظر چیزی هستن، هر چیزی به جز سرنوشت واقعی ای که در انتظارشون هست...

داشتم به اون پیرمردی که مجتمع رو نظافت می کنه و چمن های جلوی خونه رو کوتاه می کنه فکر می کردم. اینکه از من بیست دلار قرض کرد و بعد از جلوی چشمم فرار می کرد. یاد باری افتادم که با عصبانیت بهش گفتم که " اگه دفعه بعد کسی در خونه من رو بزنه و از من کمک بخواد شاید کمکش نکنم و مقصرش تویی". اما توی دلم می گفتم که باورم نمی شه قیمت یه آدم شصت و پنج ساله اینقدر باشه، واینکه آیا واقعا به نفر بعدی کمک نمی کنم...

داشتم به این فکر می کردم که وقتی سال گذشته عصر داشتم از سر کار بر می گشتم یه بی خانمان به من گفت "شب بخیر"، و وقتی من نه نگاهش کردم و نه جوابش رو دادم گفت " حداقل می تونستی بگی شبت بخیر، اینجوری مودبانه تره"، و اینکه حرفش من رو چه محکم تکون داد...

داشتم به صدای جغ جغ پرنده هایی که انگار جدیدن ساکن درخت خیابان پشتی ما شدن و از نه شب تا پنج صبح یه نفس صدا می کنن فکر می کردم، و صدای کف زدن عصبانی یکی از همسایه ها حدود ساعت ده و نیم، که فقط برای چند ثانیه صداشون رو قطع می کنه...

داشتم به کریسمس سال 2007 فکر می کردم. صحنه جالبی بود، یه بی خانمان که بیدار بود و سر پا، بسته سیگار یه بی خانمان دیگه رو که گوشه خیابان مارکت تو داون تاون خوابیده بود دزدید و رفت. چند قدم که دور شد، اول بسته رو باز کرد که ببینه چند تا سیگار توشه. من هم انگار که هیچکدومشون وجود ندارند از اونجا رد شدم...

داشتم به اون باری فکر می کردم که رفتم مک دونالد، و یه پیر مرد از من خواست تا براش غذا بخرم. من هم ندیدمش. از چند نفر دیگه هم همین درخواست رو کرد، اما اونها هم ندیدنش. اما اونی که دیدش، ازش پرسید که نوشیدنی هم می خواهد یا نه. بعدش هم روی میز پشتی من نشوندش، و من مکالمه اش رو با عروسکش - که از یه لیوان یه بار مصرف و یه توپ بیس بال و کمی پارچه و نخ ساخته شده بود و سیمای یه دلقک رو داشت - می شنیدم که می گفت: " می بینی رفیق، عجب دوره زمونه ای شده، دیگه کسی به آدم کمک نمی کنه"...

داشتم به یک عالمه داستان دیگه هم فکر می کردم. به تمام داستانهایی - که خودم به فرا خور موقعیت -  نمی دیدم و نمی شنیدم و یا دیده و شنیده نمی شدم. به تمام داستانهایی که امروز در موردشون ننوشتم. به تمام داستانهایی که تا ابد باید در موردشون فکر کنم و به این نتیجه برسم که من کجای کارم....

یه روزی بود که خوشحال بودم چون فکر می کردم که تکلیفم با خودم روشنه. امروز اما می بینم که تکلیفم با اعتقاداتم روشن نیست....

می ترسم از اینکه هیچوقت تکلیفم با خدا روشن نشه. می ترسم، اول از خودم...

 

 

لینک
دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   احتمالا آخرین پست!   

 

به علت ریزش خاک به داخل تابوت و مفقود شدن مرده مورد نظر پس از یک گردش شامگاهی این واحد صنفی تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد.

از یابنده محترم تقاضا می شود که تقاضای وجه دستی و نسیه نفرماید.

لینک
سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   تک تیر انداز   

ببین هیچ کاری نداره، این شکاف رو بذار توی مگسک، پایین سیبل رو نشونه بگیر و ماشه رو بچکون. حواست باشه پوکه ات کجا می افته چون باید تحویلش بدی. پدر کل گروهان رو در می آرن حتی اگه یه پوکه کم باشه.

بنگ، بنگ، بنگ.

خوب خوبه، امروز تیر اندازی یاد گرفتید. البته باید تمرین کنید تا بهتر بتونید نشونه گیری بکنید. یادتون باشه تو میدون جنگ هر کی زودتر طرف مقابلش رو با تیر بزنه بیشتر زنده می مونه.

بنگ، بنگ، بنگ.

خوبه، خیلی خوبه. تو خیلی خوب هدفگیری می کنی. حیفه عمرت رو پای این کلاش پیزوری حروم کنی. تو رو می برم برای تک تیر اندازی ببینم چیزی ازت در می آد یا نه. به نظر استعدادت خوبه.

بنگ،بنگ،بنگ.

آفرین، درسته. باید خودت رو خوب استتار کنی. تک تیر اندازی که جاش لو بره دوزار نمی ارزه. باید از یه جایی تیر اندازی کنی که عقل جن هم بهش نرسه. خوب، حالا از توی اسکوپ نگاه کن، اون بعلاوه رو بذار روی هدف. حواست باشه، رنج رو باید درست حساب کنی و هدف گیری تو بر اساس اون تنظیم کنی. بزن ببینم.

بنگ، بنک، بنگ.

شما مهم ترین کارتون ایجاد ترس و وحشت توی دشمنه. وقتی سرباز دشمن ببینه که سر همرزمش جلوی چشمش در اثر اصابت گلوله منفجر می شه هر چقدر هم شجاع باشه ترس زمینگیرش می کنه. البته زدن سر کار سختیه و امکان خطا رفتنش هم زیاده. بهترین جا قفسه سینه است. احتمال خطا رفتنش کمتره ولی خوب اثر روانی شلیک به سر رو نداره.

بنگ، بنگ، بنگ.

اونی که می زنیش اصلا نمی بیندت، اما تو می بینیش. چون صورتش رو می بینی ممکنه این کار برات سخت بشه. یادت باشه، تو خصومت شخصی با کسی نداری. تو فقط دستور رو اطاعت می کنی. اگه راحت تری، فکر کن که طرف همونیه که پدرت رو کشته. بعضی ها اینجوری راحت ترن.

بنگ، بنگ، بنگ.

خوب، حالا که دوره ات تموم شده خیلی فرقی نمی کنه دستت چی باشه. با هر تفنگی که دستت بیاد کارت رو درست انجام می دی. حالا می خوام امتحانت کنم. این رو بگیر ببینم چی کار می کنی.

بنگ، بنگ، بنگ.

حالا تو می مونی و تفنگت. کور شلیک نمی کنی چون این کار رو بلد نیستی. احساس خدا بودن بهت دست می ده چون تصمیم می گیری کی زدنده بمونه و کی کشته بشه. کسی هم ازت پوکه نمی خواد. راحتی که مهماتت رو هر جوری خواستی استفاده کنی.

بنگ، بنگ، بنگ.

بهت یاد ندادن که اونی که می زنی می تونه لباس نظامی نپوشیده باشه، می تونه آدم عادی باشه، به زبان خودت حرف بزنه، تو شهر خودت زندگی کنه. تو باید تصمیم بگیری. تو هم یه نگاه می کنی. اما...

بنگ، بنگ، بنگ...

می دونی، لک خون رو خیابان به این راحتی پاک نمی شه...

لینک
سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸ - رئیس آواره