حالم بده   

 

الان یک ساعت و نیمی هست که این پنجره جلوم بازه و نمی دونم چی بنویسم. اونقدر حالم بده که فقط خدا می دونه.

امروز ظهر وقتی صفحه CNN رو باز کردم دلم ریخت. یه پنجره زرد به عرض کل صفحه باز کرده بود با عنوان خبر فوری. توش هم این رو نوشته بود:

"به نقل از منابع بیمارستانی 19 نفر در نا آرامی های روز شنبه تهران کشته شدند. منابع غیر رسمی این آمار را 150 نفر اعلام کرده اند"

اتفاق بعدی دیدن فیلم مردن یک آدم بود. تصویر زن جوانی که کف خیابان مرد. از زخم گلوله ای که انگار فقط برای کشتن نشانه رفته شده بود. مرگی در کمتر از شاید یک دقیقه. از ظهر تا حالا این تصویر از ذهنم پاک نمی شه. بعضی وقتها بغض آدم بدجوری می شکنه...

بچه تر که بودیم، شمردن و رونویسی کردن اعداد یه جورایی برای من تفریح بود. مخصوصا با بیست تا انگشتی که توی دست و پام بود شمردن تا بیست آب خوردن بود. این دفعه اما دیدم که شمردن تا نوزده چقدر می تونه سخت باشه. این تصویر توی ذهنم هی تکثیر می شه و من طاقت ندارم که "دو" شدنش رو تصور کنم. 19 که جای خود.

بعدش هی فکر میکنم که این نوزده تا آدم تا دوساعت پیش داشتن چی کار می کردن. به خانوادشون قول داده بودن که مواظب خودشون باشن. شب قرار بود جایی برن. فردا قرار بود کاری بکنن. کسی نمی دونست که "ثواب" کشتن این آدم ها قراره نصیب برادران "ارزشی" بشه.

خیلی مردی که روی مردم عادی اسلحه می کشی نه؟

نماز و روزه ات قبول باشه مرد خدا!

دفعه قبل همچین اتفاقی آتشی به پا کرد که نه از تاک نشان ماند و نه از تاکنشان. این یکی دیگه تاریخ معاصره همین کشوره. یعنی این رو هم نشنیدید؟

 

 

لینک
شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   به سادگی گیره کاغذ   

 

دفعه بعدی که گیره کاغذ به دست گرفتید مواظب باشید. این تکه آهن خمیده که به ظاهر وظیفه ای به جز نگاه داشتن چند تکه کاغذ در کنار هم ندارد، دوسیه اش پر افتخار است.

بار اول: نروژ ،جنگ جهانی دوم. وطن پرستان گیره کاغذی به یقه کت خود زدند، به عنوان نمادی از مقاومت در برابر آلمانی های اشغالگر و طرفداران نازی شان، در زمانی که هر نماد دیگری از مقاوت، منجمله سنجاق سینه با نقش پرچم نروژ یا نشان پادشاه تبعید شده ممنوع بود. این گیره کاغذ ها به زودی نماد وحدت ملی و یگانگی مردم شدند. زدن گیره کاغذ به لباس نیز به سرعت ممنوع گشت و مجازات سختی برای استفاده کنندگان آن در نظر گرفته شد.

بار دوم، آمریکا، تنسی.دانش آموز کلاس هشتم در شهر "ویتول" زمانی که در درس تاریخ به کشتار یهودیان در جنگ جهانی دوم رسید، به پیشنهاد معلم خود و برای درک بزرگی این عدد به جمع کردن اشیاء کوچک و ارزان پرداخت. کاری که به نام "پروژه گیره کاغذی" در جهان مشهور شد.

پیشنهاد می کنم از همین فردا، نشانی برای همبستگی بیابیم و آن را به طور واضحی در پوشش روزمره خود به کار ببریم. تکه پارچه ای کوچک منقوش به عبارت "نه" می تواند اولین پیشنهاد باشد. "نه" به تمامی اشغالگران این آب و خاک. آن وقت می توانیم بفهمیم که ما بیشتریم یا آنها. این بار برای شمارش به کمک "آنها" نیاز نخواهیم داشت.

دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. اگر حرکتی نکنیم دیگر امیدی هم وجود نخواهد داشت. قافیه را به طور کامل باخته ایم. هموطنی که این نوشته را می خوانی، به کمک شما نیازمندم. کشور نیازمند وحدت و همدلی است. بیایید آن را ایجاد کنیم.

من طرح این تکه پارچه را به مسابقه می گذارم. آن را به این آدرس ایمیل کنید. به بهترین طرح و استفاده کنندگان از آن هدیه ای ارزشمند تعلق خواهد گرفت.

آزادی کشور...

 

لینک
شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   بدون عنوان   


حجت تمام شد ...

 

 

لینک
شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   و فردایی خواهد بود...   

جمعه شب این داستان تمام می شود. از صبح شنبه همه دنبال اخبار هستند. نامزد پیروز که مشخص شد، یک مشت پیام تبریک و احتمالا مقدار متنابهی شاخ و شانه مبادله خواهد گردید.

از صبح روز بعد باید دوباره چرتکه بیندازیم که چطور کرایه خانه و خورد و خوراک و هزار تا خرج دیگر را دست و پا کنیم و کم نیاوریم. از فردا باید دوباره روزنامه به دست به همه جا سرک بکشیم دنبال کار. کمی گرسنگی معمولا مغز آدمیزاد را هشیار تر می کند.

از فردای انتخابات روبان ها و سر بند ها و بازوبندهای رنگی را جمع می کنیم و اگر خوش سلیقه تر باشیم، چند تایی در جایی نگه می داریم تا سی سال بعد این داستان را برای نسل جوانی - که حافظه خوبی از ما به ارث نبرده  - تعریف کنیم. این که چطور در نبردی خیابانی طرفداران کاندیدای دیگر را هو کردیم، مسخره کردیم و کتک زدیم. این که چند تا اعلامیه و عکس و پوستر را پاره کردیم. تعریف کنیم که چند تا شماره تلفن رد و بدل شد، چقدر خندیدیم و چقدر رقصیدیم.

فردا که از خانه در آمدیم، بر روی پوسترهایی که تا دیروز به مثابه ناموسمان بودند و آنها را از همه جا آویخته بودیم راه خواهیم رفت، بدون آنکه نگاه کنیم بر روی کدام عکس و یا کدام شعار پا گذاشته ایم. اگر هم مزاحم راه رفتنمان بشوند، آنها را با لگد روانه جوی آب می کنیم، بدون اینکه بلوایی به راه افتد.

کاندیدای منتخب، به دست بوس خواهند رفت تا "حکم" ریاست جمهوری خود را بگیرند، انگار نه انگار که "میزان رای ملت است". بعد تمام کاستی ها به دولت های قبلی بر می گردد. منظورم دولتهای پنجاه سال اخیر است. اگر هم برای موردی نشد کسی را مقصر بدانند، الحمدا... که آمریکای جهان خوار هنوز بر پاست. باز "مردم" باید همت کنند تا مشکلات کشور برطرف شود. باز "مردم" باید سختی و گرسنگی و بدبختی بکشند تا ابواب بهشت برویشان باز گردد و "خدا" از آنها راضی باشد.

از چند روز بعد همه چیز دوباره سیاه و سفید می شود. به گیرنده های خود دست نزنید که ایراد از فرستنده هاست. از فردا همه چیز به روال قبل بر قرار می گردد. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. رنگ ممنوع می شود. شادی ممنوع می شود. حقی وجود نخواهد داشت و ارباب برآمده از رای مردم صاحب جان و مال و ناموس این کشور و مسلط بر آن می گردد. دیگر میر غضب - که تا دیروز لبخند می زد سر چهار راه - آرام نخواهد نشست و با ابروان گره خورده و دهانی بد بو سکوت هفته پیش خود را هم جبران خواهد کرد و آب هم از آب تکان نخواهد خورد.

تازیانه ها بر همان زخم های قدیمی خواهد نشست. همانهایی که از روز تولد با ما زاده شده اند. همانها که آنقدر قدیمی اند که نمی دانیم اول ما بوده ایم و یا آنها. همانهایی که هر روز در زیر لباس پنهانشان کردیم. همانهایی که هیچوقت خوب نشدند. همانهایی که دیگر امید به بهبودشان نیست. اگر هم هست که باور نداریم در این عالم خاکی صورت بندد. طناب بلند تری ریسیده خواهند شد. دشنه ها تیزتر خواهند گشت تا ببندند و ببرند زبان هر آنکه فریاد زند "اناالحق". نه، که شاید زمزمه آن هم کفایت کند برای سر بدار شدن.

از فردا دوباره اسرار در نهانخانه ها خواهند ماند و سهم من و تو نان پاره ای خشکیده بیش نخواهد بود. سهم من و تو آهی بیش نخواهد بود. سهم من و تو حسرت است. من و تو را به آرامش چه کار که بر زبان راندن آن هم حالمان را بد خواهد کرد. من و تو را با راستی چه کار که راست همان است که "خدایگان" خواهند گفت. به جز این راستی وجود نخواهد داشت تا آنکه دیگری به طمع قدرت و ثروت بیاید و گوشه ای از این معرکه - از این بازار مکاره دروغ و تزویر -  را بنماید و من تو با هم بخوانیم که ای یاوه یاوه...

من و تو اما همیشه من و تو خواهیم ماند. داستانی نو برای هم نداریم بگوییم که همه تکراری اند. داستان هایمان را از بس که بازی کرده ایم و بازیمان داده اند از بر شدیم. من و تو به هم نگاه هم کنیم کافی است. بیا همدیگر را بهتر ببینیم که شاید فردا همین هم میسر نباشد. بیا امروز با هم فریاد بزنیم که دلتنگ هم خواهیم شد. بیا نسپاریم کشتی خود به قضا و قدر و اگر بناست بمیریم در این دریای طوفانی، بمیریم اما به جنگ.

من و تو فردا کاغذ و قلم در دست خواهیم داشت - به دستمان خواهند داد. نه برای رقم زدن آینده روشن که برای انتخاب چگونه مردن مان. می توانستیم ننویسیم و بمیریم اما صد افسوس که این رسم این سرزمین نیست. ما می نویسیم نامی بر پاره ای کاغذ. نامی که ناجی ما نیست. نامی که جز از همان سرداب کشتنگاه ما بر نیامده. ما می نویسیم به رسم امید، به رسم عشق و به رسم مردانگی، که بگوییم هستیم.

می نویسیم به این امید که کاوه ای - شاید آهنگر - به عشق این آب و خاک روزی برخیزد تا بتوانیم داستان مردانگی برای نسل بعد بگوییم. می نویسیم به این امید که یعقوبی - شاید لیث صفار - روزی دست از رویگری بردارد و شمشیر از نیام بر کشد. 

شاید فردایی باشد. شاید "او" بیاید...

لینک
پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   اعجاز   

 

این تئوری توطئه به ثمن بخس - معادل بیست سی سی آب دیده - به فروش می رسد.

راستش خنده دار ترین چیزی که این روزها و در گیر و دار انتخابات به چشمم خورد دیدن نوشته ها و یا پرسش های فراوان در مورد اتفاقات دهه شصت - و به طور خاص مسئله برخورد و نابودی گروههای مخالف - توسط ج.ا. است. حرکت های دولت اخیر در جهت منافع رهبری عملا به طور زیبایی باورهای اختیارات رئیس جمهور را به طور کاذب افزایش داد به طوری که امروز همه متفق القول هستند که رئیس فعلی دولت مسئول تمام اتفاقات جاری و بدبختی امروز کشور است. یعنی شخص "رئیس جمهور" در تصمیم گیری کاملا مختار بوده و کسی نمی تواند نازک تر از گل به ایشان بگوید. دوستی در پس پرده به عنوان "آدم خوب" می نشیند و دیگری می شود مسئول بدبختی. به همین سادگی!

نکته جالب این است که این اعتقاد آنقدر قلبی می شود که دوست عزیز سبزمان می شود مسئول تمام اتفاقات دهه شصت و حالا باید برای تمام آن وقایع پاسخگو باشد!

نمی خواهم برچسب ساده انگاری به خودم بزنم. به هر حال رئیس جمهور - یا نخست وزیر در آن زمان - حیطه اختیارات و تصمیم گیری در پاره ای از مسایل را دارد اما به هر حال سیاست گذاری های عمده در اختیارش نیست. اگر سیستم ملوک طوایفی و ارگان های موازی و اختیارات آنها را هم در این معادله وارد کنیم که می شود نور علی نور!

گیس و گیس کشی های این چند شب برای من خیلی مفرح بود. سیستمی آلوده که هیچ کس دستش "تمیز" نیست. اگر لازم باشد ، و برای پیش برد منافع، اسرار هویدا می شود، و خوشبختانه در این پستو اسرار مگو فراوان وجود دارد. اسراری که گویا فقط "مردم" نامحرم هستند برای شنیدنشان.

وقتی دروغ گویی عار نیست، وقتی ساختن دروغ هنر است، وقتی همه چیز ماندن در قدرت و ثروت را توجیه می کند، وقتی دست بالای دست بسیار است، وقتی "مصلحت" در دروغ و فریب و پنهانکاری است، طبیعی خواهد بود اگر که معجزه ای رخ دهد که کسی را تاب پهلو زدن با آن نباشد. این مدرسه شاگرد با استعداد و معلم زبده کم ندارد. معجزه از این پس فراوان تر هم اتفاق خواهد افتاد که علم ثابت کرده ثروت و قدرت و آز و دروغ زاینده معجزات بی شماری در طول تاریخ این کشور بوده اند.

من - بر اساس باورهای شخصی خود - به هیچ معجزه ای اعتقاد ندارم، اخص به انواع رنگی آن. اما چه من بخواهم و چه نخواهم معجزه دیگری در راه است. در مورد رنگش ترجیح می دهم بعدا اظهار نظر کنم چون عوامل محیطی بسیاری باعث تغییر رنگ در طول زمان می شوند...

 

 

لینک
دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   فیلم ساز   

مخملباف به نظر من - گیر ندید، گفتم به نظر من! - از جمله آدمهایی بود که نگاه خاصی رو به سینمای ایران آورد. یک نگاه بدیع.

از جمله فیلم هایی که ازش دیدم و خوشم اومد فیلم "گنگ خوابدیده" بود که در واقع بیوگرافی خودش بود. داستان نقشه کشیدن با دختر همسایه و خلع سلاح کردن پاسبان محل و به زندان افتادنش هم جزیی از این خاطرات بود.

نکته ای که از زندان بودنش می گفت اما خیلی به نظرم جالب بود. می گفت که در زندان سیاسی اون موقع طیف وسیعی از گرایشات مختلف بود که وجه اشتراک همه شون نحوه گرایش اکثر اون آدمها به دیدگاه اعتقادی شون بود. بعضی ها با خوندن یک کتاب - مثلا از گورکی، شریعتی  و یا آدمهای دیگه - گرایش سیاسی شون رو انتخاب کرده بودند. به زبان ساده تر می خواست بگه که پشت این طرفداری سفت و سخت عموما مطالعه و یا منطقی وجود نداشت.

من چرا این رو نوشتم؟ شاید به این دلیل که کودتای 28 مرداد علاوه بر نقشه سازمانهای جاسوسی به تعداد زیادی "ایرانی" هم نیاز داشت که بریزن توی خیابونها و قدرت رو قبضه کنن. متاسفانه این قسمت توی تاریخ به پر رنگی قسمت اول نیست. به عمد و یا به سهو نمی دونم. شاید اون وقتها خیلی کتاب خوندن مد نبود، درست مثل همین امروز!

 

 

لینک
یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   حق انتخاب یا حق نداشتنش   

 

اینروزها هر جا که سر می زنی بحث انتخابات داغه: دو گروه اصلی شرکت کنندگان و تحریم کنندگان که گروه اول هم خودش به چند تا زیر شاخه دیگه می رسه، بسته به اینکه طرفدار کدوم کاندیدا باشه. به نظر من پنج تا دلیل اصلی و مهم هست که آدمها رو قانع می کنه که شرکت بکنند یا نکنند و یا به کی رای بدن.

پنج دلیل برای شرکت کردن:

1.

2.

3.

4.

5.

و این هم پنج دلیل برای شرکت نکردن:

1.

2.

3.

4.

5.

 

نه، قصدم مسخره کردن کسی یا چیزی نبود. این ها رو به عمد خالی گذاشتم تا دلایل خودتون رو توش بگذارید. شاید هم یه جور بدجنسی از طرف من بود که همه رو راضی نگه دارم! با این گشت و گذری که من کردم افکار این دو دسته - یا در حقیقت پنج دسته - بعضی وقتها بوی تعصب می ده بدبختانه!

فکر می کنم که هر دو طرف دارن زیاده روی می کنن، و دسته اول بیشتر، چون هم می خوان همه مشارکت کنن و هم اینکه به کاندیدای اونها رای بدن. این داستان - به نظر من بچه گانه - که رئیس جمهور فعلی هدیه تحریمی هاست رو هم قبول ندارم. این اسمش دموکراسی نیست. معنی دموکراسی این نیست که مردم - منظورم طیف عمومی جامعه است - رو احمق و نفهم تصور کنیم و فکر کنیم که هیچ کسی صلاح کشور و مردم رو بهتر از ما نمی دونه و همه باید همین راهی که ما می گیم رو برن. این خیلی بی انصافیه که کاندیدای خودمون رو سوپر من معرفی کنیم که آینده کشور قراره به دستش رقم بخوره و همه ما رو غرق شادی و خوشبختی و نعمت بکنه. نکته جالبش هم اینه که این اعتقاد رو از سر دو سه تا کلی گویی کاندیدامون بدست آوردیم، و بعضا در مورد چیزهایی که در حوزه اختیار رئیس جمهور نیست.

داستان ما خیلی ساده است. پادشاه ما چهار تا پسر داره و حالا داریم دعوا می کنیم که کدومشون تاج و تخت رو بدست بیاره. یه عده هم هستن که می گن اصلا با سیستم پادشاهی مشکل دارن. بازار وعده و وعید بازه و کسی هم نیست که فردا بتونه گوش هیچ کدوم از این شاهزاده ها رو برای وعده دروغ بکشه. از طرفی اگه هم قرار باشه سیستم پادشاهی رو همین فردا دور بندازیم نمی دونیم که باید جاش چی بذاریم. هیچ برنامه ای براش وجود نداره به جز همان داستان قدیمی نفرت و تسویه حساب!

اون قدیمها که داشتم کتاب "درد جاودانگی" اثر"د اونامونو" رو می خوندم، به یک نقل قول رسیدم از یه کتاب دیگه. اسم این کتاب "اوبرمان" بود اثر "سنانکور". به نظرم خیلی زیبا بود:

" و از همه مهمتر، باید به گونه ای زندگی کنیم که انگار حیات اولیه ما پس از مرگمان تا ابد ادامه خواهد یافت، و اگر پوچی تنها چیزی است که در سرنوشتمان رقم خورده، طوری رفتار نکنیم که این سرنوشت را عادلانه می دانیم"

تصمیم من به خودم مربوطه، مال شما هم به خودتون. اگر می خواهید به کسی لطف کنید کمکش کنید که تصمیم بگیره، مجبورش نکنید که چی کار بکنه.لازم هم نیست راه بیفتید تو کوچه پس کوچه های اینترنتی و هر جا که تونستید شعار بنویسید و دیوار سیاه کنید و برای کاندیدای خوشتیپ تون گلو پاره کنید. هر کسی یه رنگی رو دوست داره. نمی شه کسی رو مجبور کرد که از یه رنگی خوشش بیاد و از یکی بدش بیاد. آدمها دلیل می خوان، حجت می خوان. اگر آدمها رو مجبور کنید با بقیه فرقی ندارید. اگه آدمها رو تحقیر کنید باز هم با بقیه فرقی ندارید. اگه هم با بقیه فرق ندارین جرات گفتنش رو داشته باشید و همین الان بگید، چون چند سال دیگه که همه فهمیدن دیگه کاری نمی شه کرد!

اگه این مردم انتخاب اشتباه کنن کسی حق نداره اونها رو احمق و نادان فرض کنه. احمق و نادان من و تو ایم که کاری نمی کنیم..

 

لینک
شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸ - رئیس آواره