؟؟؟   

یکی از احمقانه ترین اتفاقهایی که ممکنه براتون بیفته اینه که یه روز شنبه برین تو کتابخانه نزدیک خونه که پروژه پایان ترم یکی از درس ها رو تو آرامش انجام بدید. تا اینجاش احمقانه نیست.

قسمت احمقانه اش از اینجا شروع می شه که دقیقا همون روز قرار باشه یه مشت آدم بریزن توی کتابخانه و نمایش کاراته راه بندازن و تیر و تخته بشکنن، البته با صدای مکفی!

حالا خودتون تصور کنید که تو این خر تو خری من باید چه خاکی سرم بریزم!

البته می گن هیچ چیزی اتفاقی نیست. شاید یکی از اینها قراره چند وقت دیگه وسط خیابان بزنه منو له کنه!

لینک
شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   مالیخولیا   

احساس عجیبی بهم دست داده، به دلیل دو اتفاقی که با فاصله کمی از هم افتادند و هیچ شباهتی با هم نداشتند جز در به هم ریختن هر چه بیشتر این ذهن خسته و بیمار.

اول، بیماری دوستی عزیز که پس از بهبود از آن مطلع شدم و از سایر دوستان دلخور. نمی دانم که من مقصرم که این همه مدت از او بیخبر بودم و یا دیگران که این خبر را به من ندادند. خوب، هر دو طرف به اندازه کافی دلیل محکمه پسند داریم تا خودمان را مقصر ندانیم.

دوم، رسیدن فیلم عروسی خان دایی پارسا. دیدن صورتهایی که گرد گذشت زمان - هر چند کوتاه - بر رویشان بود و با تصویری که به ذهن خود سپرده بودی متفاوت. هر چهره با داستانی، رنجی و یا شاید شادی ای که در این دو سال و اندی از آن بیخبر بودی. نسل جدیدی از بستگان، که ندیده ای و نمی شناسی. نسل جدیدی که تو را نمی شناند مگر به قاب عکسی بر روی دیوار و داستانهایی که - احتمالا - روزی تمام و تکراری خواهد شد. قاب عکسی  به مانند قابی که عکس عزیزان از دست رفته را در خود  دارد.

احساس فراموشی و فراموش شدن، احساس فاصله، طعم تلخ جدایی از تمام تعلقات، بوی خوش خاطرات، حسرت بودن و دیدن، دلتنگی، حتی برای خود خود خودت.

یاد روزهای خوب گذشته، روزهایی که هر روز دورتر می شوند. خاطراتی که فاصله شان با تو بیشتر و بیشتر می شود تا بدانی که انتهای خط واقعا وجود دارد. خط پایانی که از آن گریز و گزیرت نیست. خط پایانی که برنده و بازنده ای ندارد. شاید هم دارد، نمی دانم.

به هر حال فراموش شدن و فراموش کردن جزئی از حقیقت زندگی است. هیچکدام مذموم نیستند، نه آنکه فراموش می کند و نه آنکه فراموش می شود. این تلخی مثل چای تندی است که باید با قند خورد، با قند شیرین خاطرات ، با قند فراوان، به سلامتی تمام آنهایی که دوستشان داری و دوستتان دارند، و به امید دیدار مجدد.

به سلامتی همه!

 

لینک
شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ - رئیس آواره

   یک روز عادی   

وقتی ساعت شش عصر می رسی خانه، بعد از شبی که چهار ساعت خوابیدی و صبح تا عصری که یه بند سر کلاس و جلسه و کوفت و زهر مار بودی، رسیدن بسته ای پستی که به دلیل اینکه پورت دی وی دی لپ تاپت رو تبدیل به یه هارد جدید می کنه برای تو آخر اختراعه هم دردی ازت دوا نمی کنه.

به در و دیوار گیر می دی و تا حد امکان از آینه پرهیز می کنی چون حوصله خودت رو هم نداری و احتمال اینکه با عکست تو آینه هم دعوا کنی کم نیست.

بعدش می شینی به آخرین تصمیمی که تو زندگی ات گرفتی فکر می کنی و همزمان به اداره مالی دانشگاه فحش های بد بد می دی که چرا مالیت حقوق رو کم حساب کردن و حالا مجبوری دوباره برای اداره مالیات شیطان بزرگ پول بفرستی که برای هامر هاشون تو عراق رینگ و لاستیک پهن بخرن.

بعدش به یه دلیل احمقانه دچار نوستالژی موسیقایی می شی و به گور پدر امتحان و گزارش و مشق دعا می فرستی و عینهو طالبی ورامین که زیر آفتاب از جاش جم نمی خوره  که برسه تا نصفه شب بدون کوچک ترین تغییر در طول و عرض جغرافیایی محل نشستن ات هی آهنگ گوش می دی. 

باید قبل از مرگم یه آهنگ رو کامل یاد بگیرم. شاید فرصت شد که وقت مردنم زیر لب زمزمه اش کنم. یا اینکه بگردم یه خاطره خیلی خوب زندگیم رو پیدا کنم که همون وقت که دارم می میرم، البته بعد از زمزمه اون آهنگی که گفتم، به یادش بیفتم و لبخند بزنم. یادمه یه جایی خوندم که مرده با لبخند خیلی زیبا تر به نظر می آد. به نظر خودم هم خیلی با کلاس تره.

فکر کنم فردام از امروز بهتر باشه. خدایا این امید رو از ما نگیر! ایضا دل خوش رو هم!

بر پدر هر چی گلو درد لعنت!

لینک
پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ - رئیس آواره