با کسب اجازه از محضر دوست   

سلام

اگر از احوال ما بپرسید ملالی نیست جز دوری خیالی کهنه. تازه نیست چون همیشه از ما دور بود. راستش  همیشه از خودم می پرسم که چه خوب می شد اگر ما سرافکنده سیاستمداران کشور مان نبودیم. شاید آن وقت دیگه مجبور نبودم همه چیز را از نو شروع کنم...

سی و پنج ساله شدم. وقتی به گذشته نگاه می کنم شک می کنم که چگونه تاب آوردیم زندگی در این همه بدبختی را. راستش تعجب می کنم که واقعا چقدر جان سخت بود نسل ما. انقلاب، جنگ و تعصب و کوری که تمام کودکی، نوجوانی و جوانی ما را بلعید. خاطرات تلخی که تا پایان عمر بر سر ما سایه خواهد افکند. فکر می کنم زیاد ترین توقع نسل ما شادی و احساس خوشبختی بود که از ما دریغ شد.

ما هم شدیم یه مشت ادم سر خورده که داشتیم سعی می کردیم با نور کرم شب تاب گلستان و شاهنامه بخوانیم که شاید در بیتی و خطی بیابیم گم گشته را. تمام عمر صرف این شد که خود واقعی را در گنداب تعصب پیدا کنیم و دریغ از یک جرعه پاکی که سر بکشیم در آرزوی چشمه خوشبختی. نجستیم آن دست یاری رسان و اگر کسی نشنید هل من ناصر ما را نه تقصیر از صدای ما بود که با گلوی خشکیده از بدبختی و بی کسی با تمام توان فریاد می کشیدیم...

در گرداب حماقت خودمان بودیم شاید و یا اینکه نمی خواستیم باور کنیم که دنیای ما همین مرداب بد بو ست. شاید می بایست بیدار می شدیم. شاید می بایست با حق و یا علی می گفتیم. شاید می بایست می مردیم تا دوباره زنده می شدیم. شاید می بایست به جان و دل به افسانه سیمرغ باور داشتیم و از آتش نمی ترسیدیم. نمی دانم چرا نشد اما نمی خواهم به سنت دیرین این آب و خاک دیگری را مقصر بخوانم...

ما قربانی شدیم. قربانی راهی که دیگری معقد بود راه رستگاری است و خود می دانست که این راه به ترکستان است. ما ماندیم تا باور کنبم که باوری نیست. ما ماندیم و فکر اینکه آیا خدایی هست یا نه. به دام بابا طاهر افتادیم و دروغ تو خالی جبر و اختیار. ما ماندیم و هزار سوال که پرسیدن ساده ترین آنها منصور را بر دار کرد.

در تقدیر ما نه طبعی آن چنان بود که عالمی به آن بسازیم و نه همتی که از آن بر سر عالم بتوانیم گذشت. ما ماندیم و خداو خرما که نه تاب تحمل گرسنگی داشتیم و نه جسارت شکستن بت که ما ابراهیم نبودیم.ما ماندیم وسرما و زمستانی که نمی دانم کی تمام می شود تا ببینم زغال سیاه خواهد ماند یا نه. ما ماندیم و از تن به در کردن پوستین دروغین دنیای معاصر، دنیایی که در کودکی برایمان قهرمان ساخت و در جوانی ضد قهرمان. دنیایی که به ما ارزش آموخت تا تمام عمر با ضد ارزشها زندگی کنیم.

چقدر زمستان سرد است...

بوی عیدی بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جا نماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم...

 

با درد خستگی راه به غربت بردیم به آرزوی یافتن آنچه یافت می نشود. که ببینیم دنیا را به چشم خود که معتقد بودیم زمین خدا بزرگ است.رفتیم که بیابیم خود را در پس تپه های دور، در سرزمینی دیگر ودر میان مردمانی که تنها افسانه ای شنیده بودیم از وصف شان. ماندیم دراین سرزمین دور چون در خانه خود غریبه بودیم. ماندیم تا شاید روزی باد صبا با ما بگوید که کاوه در راه است تا کین ما از ضحاک بکشد..  

دلم تنگ شده، برای خیلی چیزها... برای خیال خوش، برای آزادی، برای خدا، برای درستکاری، برای امید، برای آرزو، برای آرامش، برای بوی سیب، برای پیراهن سپید، برای تنهایی شب های سرد زمستان، برای مالیخولیا، برای کافکا، برای همینگوی، برای نیچه، برای تارکفسکی، برای مخملباف، برای هقت سین، برای عیدی، برای کودکی ، تا چست و چابک با دو پای کودکانه بدویم بر سرکوی...

برای شب های تنهای زمستان در کافه تاتر، برای کافه نادری، برای خوردن ساندویچ دونگی، برای ساز،برای عصر های چهارشنبه در فرهنگسرای ارسباران در محضر استاد، و برای دوست...

این یک سال دوری چه زود گذشت...

لینک
سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧ - رئیس آواره