مهمان خوانده !   

درست دو سال پیش، آخرین روز ماه رمضان، حدودا یک ساعت قبل از اینکه برای سحری بیدار بشم، یه مهمان عزیز خبر داد که داره می آد. مدتها بود که منتظرش بودیم و برای دیدن روی گلش لحظه شماری می کردیم. بالاخره گفت که می آد، ولی با هزار ناز و کرشمه. احتمالا دلیل اولش این بود که فهمیده بود هر چقدر خودش رو لوس کنه باز جا داره...

وقتی برای اولین بار صدای گریه اش رو شنیدم بی اختیار اشکم سرازیر شد. یه صدای ضعیف گریه از زیر پتو که بیشتر شبیه صدای یه بچه گربه بود. خیلی سعی کردم که از این صحنه فیلم بگیرم ولی اونقدر استرس داشتم که اصلا نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم. وقتی فهمیدم که مامانش هم حالش خوبه دیگه انگار دنیا رو بهم داده بودن.

اسم این جاندار 46 سانتی و 2.650 کیلویی بسیار عزیز شد پارسا، و از اون روز رسما پسر ما شد و ما هم شدیم خوشحال ترین مامان و بابای روی زمین...

تمام مدت این دو سال داشتیم فکر می کردیم که کدوم کار خوبمون باعث شد که خدا تو رو به ما بده، یا اینکه تو بهشت چه آتیشی سوزوندی که انداختنت پایین تو بغل ما. البته بر ما واضح و مبرهن است که دلیلش اصلا مهم نیست !

ما فقط یک آرزوی دیگه داریم، اینکه تو هم همین قدر از اینکه ما پدر و مادرت هستیم خوشحال باشی...

عید فطر بر همه مبارک

 

لینک
سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧ - رئیس آواره

   مهمان ناخوانده   

خیلی وقت پیش، وقتی هفت سالم بود، یه شب قبل از شروع مدرسه ها یه مهمون ناخوانده سر و کله اش  پیدا شد. اسمش جنگ بود. هیچوقت یادم نمی ره اون شبی رو که برای اولین بار صدای آژیر قرمز رو از تلوبزبون شنیدم. صدایی که اون موقع نمی دونستیم که قراره باهاش بزرگ بشیم.

هنوز کوچک تر از اون بودیم که دقیقا بفهمیم چه اتفاقی افتاده. در کنجکاوی کودکی تغییر نام خیابان ها و کوچه ها را می دیدیم. به اسم هایی که برامون آشنا بود و بعضی هاشون رو می شناختیم. اسم دبستانی که توش درس می خواندیم در عرض یک هفته عوض شد. اسم جدید یک پیشوند داشت: "شهید"

همه چیز به جنگ گره خورد. از کتابهای درسی و صبحگاه مدرسه تا برنامه کودک و شعرها و سرود هایی که هر روز می شنیدیم. دیدن اعلامیه مراسم خاکسپاری و یادبود کشته های جنگ تبدیل به یک صحنه عادی شد. صدای گریه مادرها و پدرهایی که در سوگ فرزند از دست رفته شون خون گریه می کردند. تبلیغاتی که جنگ رو برکت اعلام می کرد و کشته شدن در اون رو کلید بهشت...

جنگی که نفهمیدیم چرا شروع شد، هشت سال طول کشید و در ناباوری تمام شد. جنگی که همه چیز رو بلعید و بعد هم تابو شد تا هیچکس حق نداشته باشه راجع بهش صحبت کنه.  جنگی که نزدیک بود برادرم رو از ما بگیره، جنگی که دوست دوران کودکی رو با موشک روسی کشت. جنگی که حتی پس از پایانش مصائبش تمام نشد و به هزار حیله دیگر زندگی ما رو  در هم کشید و تیره کرد...

جنگی که پس از پایانش به قهرمانانش پشت کرد و پشتوانه ای شد برای عده ای فرصت طلب که سینه چاک بر سر سفره این مرز و بوم بنشینند و ارث پدری طلب کنند....

هنوز صدای آژیر قرمز، صدای مارش حمله و جمله همیشگی " رزمندگان اسلام"، صدای پدافند هوایی، لرزش زمین به خاطر انفجار بمب و موشک و هزاران هزار چیز دیگه رو نتونستم فراموش کنم...

چه خوب و چه بد، چه درست و چه غلط، چه حقیقت و چه دروغ، بیایید یادی کنیم از تمامی از دست رفتگان، از آنهایی که در پیچ و خم زندگی فراموش شدند، فقط به این گناه که در این جنگ خانمان سوز کشته شدند...

روحشان شاد، یادشان گرامی...

 

لینک
پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧ - رئیس آواره