شیطان   

 

 شیطان روزی با من چنین گفت: خدا را نیز دوزخی است. دوزخ او عشق به انسان است..

 و روز دیگر گفت: خدا مرد...

                               عشق خدا به انسان او را کشت...

 

                                                                     چنین گفت زرتشت - نیچه

 

 

لینک
سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ - رئیس آواره

   داستان قدیمی   

اولین جوکی که یاد گرفتم فکر می کنم همون داستان مشهور ادب و به تو چه بود. تو سال اول دبستان حدود 12846 بار تعریفش کردم و حدود 63259 بار هم شنیدمش. البته معنی این عددها این نیست که من اون موقع اینقدر آدم می شناختم !

 الان چند روزی هست که دارم فکر می کنم این داستان چند جور دیگه هم می تونست اتفاق بیفته و همش هم تقصیر اسم اونها نبود.

 اصل داستان

دو تا برادر که اسم یکیشون ادب و او یکی به تو چه هست می رن تو یه باغ. ادب از درخت بالا میره. باغبان سر می رسه و از اونی که پایین درخته می پرسه:

-اسمت چیه؟

-به تو چه

-ادبت کجاست؟

-بالای درخت

 داستان تا اومدن این دو تا به داخل باغ همونه که خوندید، و ار اونجا به بعد:

  

حالت اول

باز هم ادب می ره بالای درخت و باغبان سر می رسه

باغبان: بچه بیا پایین، می افتی از اون بالا دست و پا تو می شکنی !

(ادب از درخت پایین می آد)

باغبان: پسرم، خوب اگه دلت میوه تازه می خواد به من بگو. می دونی اگه خدای نکرده می افتادی چی می شد؟

(داستان در حالی که ادب و به توچه دارن سیب گاز می زنن تموم می شه )  

حالت دوم

این بار مشخص نیست که کدومشون بالای درخت رفته. البته این موضوع هیچ تاثیری درروند داستان ایجاد نمی کنه.

باغبان سر می رسه  ..

باغبان: اون بالا چه غلطی می کنی ...پسره (این قسمت متن چون مربوط به خواهر و مادر این دو تاست حذف می شه)

ادب و به توچه در حالی که باغبان با بیل دنیالشون کرده و روابط خصوصی خواهر و مادرشون رو با صدای بلند افشا می کنه در حال فرار هستند.

 داستان همینجا تموم می شه. (دیدید؟ تو این قسمت اصلا مهم نبود که اسمشون چیه!)

  حالت سوم

این دفعه قبل از اینکه بتونن تصمیم بگیرند که کی بره بالای درخت به تو چه می پره و از درخت بالا میره. باعبان سر می رسه و ..

باعبان: اوهوی! اون بالا چی کا رمی کنی؟ اسمت چیه؟

- به توچه

باغبان: ادبت کجاست؟

- پایین درخت

  حالت چهارم

دو تایی می رسن پای درخت.

به تو چه: این دفعه من می رم بالای درخت

ادب: نمی شه. دفعه قبل هم نامردی کردی بدون اینکه از من بپرسی رفتی بالا

به تو چه: بابا این همه سال تو داری می ری بالا. یه دفعه من برم چی می شه؟

ادب: بابا من که از خودم نمی گم. تو متن اینجوری نوشته. ببین

به تو چه: بابا من هم کپی این دیالوگ رو دارم، می دونم که الان تو باید بری بالا

ادب: خوب مشکلت چیه؟

به تو چه: آخه انصافه همیشه تو بری؟

ادب: چه ربطی به انصاف داره؟ چرا همه چی رو با هم قاطی می کنی؟

به تو چه: من همه چی رو با هم قاطی می کنم بی جنبه؟ این همه سال من دارم این پایین فحش می خورم تو اون بالا کیفشو می بری

ادب: کیف؟ تا حالا فکر کردی اگه بیفتم پایین چی می شه؟

به تو چه: برو بابا !

ادب: من برم؟!! شکمت بره مرتیکه....

داستان در حالی که باعبان داره سعی می کنه این دو تا رو از هم جدا کنه تموم می شه... 

حالت پنچم

با پا در میانی باغبان این دو تا آشتی می کنن و قرار می شه این دفعه به تو چه بره بالای درخت. به تو چه نصف راه رو رفته که صاحب باغ سر می رسه. رو به باغبان می کنه و میگه:

 -به به، چشمم روشن، اینجا رو پاتوق کردی، اینا کی هستن؟

باغبان: آقا هیشکی به حضرت عباس

-دروغ بیخود نگو! من رو بگو که یه تو اعتماد کردم

باغبان:آقا به جون بچه ام اینا از دیوار باغ اومدن بالا

-واسه همینه که داری تماشا می کنی که چه جوری از درخت بالا می ره؟

باغبان: آقا به خدا...

-فردا می آی دم حجره، حسابت رو تصفیه کنم

باغبان: آقا به امام حسین (گریه دیگه امانش نمی ده که حرفش رو تمام کنه...)

 حالت ششم

:به تو چه: حالا می گی چی کار کنیم؟ اینجا دیگه باغبان نداره که!

ادب: نمی دونم، تو چی می گی؟

به تو چه: می گم بریم باغ اونطرف جاده

ادب: بریم..  

صبح روز بعد، صفحه حوادث

بی احتیاطی راننده کامیون منجر به مرگ دو کودک گردید...

 

لینک
جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ - رئیس آواره

   کودکی   

از  وقتی راجع به فیلم پرسپولیس ساتراپی و موصوعش شنیدم، دیدن این فیلم برام جالب شد. البته مشکل اصلی این بود که فیلم به زبان فرانسه ساخته شده بود. بالاخره موفق شدم یه نسخه با زیر نویس انگلیسی پیدا کنم و دیشب دیدمش...

داستان خیلی تلخ بود،  به تلخی تمام صحنه هایی که بیشترش رو به چشم دیده بودم. داستان نسل ما که مصادف با اتفاقات زیادی بود...تعصب، جنگ، نفرت، کینه، تحکم،دروغ، ریا، تزویر،تظاهر،..

.تقریبا تمام شب بیدار بودم، و خاطراتی که این فیلم برای من زنده کرده بود یک بار دیگراز جلو چشمم گذشت. صیح تو ایستگاه مترو داشتم فکر می کردم که من اینجا لای این جامعه و فرهنگ نا آشنا چیکار می کنم، و چرا باید این همه سختی رو تحمل کنم...

یکهو تو سرم زنگ زد:

بوی عیدی بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جا نماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینها خستگی مو در می کنم...

 به زحمت موفق شدم اشکم رو توی چشمم نگه دارم...

 

لینک
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ - رئیس آواره

   امید   

 

این عکس رو از روی پل گلدن گیت گرفتم. فکر می کنم نیاز به توضیح اضافی نداشته باشه.

 

 

 

 

لینک
جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ - رئیس آواره