انقلاب   

 

سی سال پیش مردم به خیابانها ریختند تا خوشحالی خود را از سقوط حکومتی توتالیتر جشن بگیرند. حکومتی که تصور می کرد همه چیز نیازمند زور است. حکومتی که فکر می کرد با سانسور گسترده مطبوعات و محدود کردن آزادی های سیاسی می توان پیشرفت  کرد.

حکومتی که زیر سایه دلارهای بی دردسر نفتی یک شبه ثروتمند و تصور می کرد که این درآمد همیشگی خواهد بود. حکومتی با دستگاه های عریض و طویل امنیتی که قرار بود جایگزین پشتوانه مردمی که نداشت باشند...

حکومتی که از آزار و اذیت و محدود کردن مخالفان ابایی نداشت و معتقد بود که همه باید پشتیبان یک حزب باشند و اگر نمی توانند بروند از این آب و خاک...

حکومتی که تنها حلقه بله قربان گو را به دور خود جمع کرده بود تا مبادا انتقاد کسی از نحوه حکومت خاطر ملوکانه را آزرده کند...

حکومتی که تمام قوانینی را که به آنها سوگند یاد کرده بود، از جمله سلطنت مشروطه،  را زیر پا گذاشت چون معتقد بود که این قوانین دست و پا گیرند و بی مورد. حکومتی که معتقد بود برگزیده ملت و خداست و پشتوانه ای بس بزرگ و ماموریتی بزرگ تر دارد...

حکومتی که سرانجام بیگانه را بر مردم ترجیح داد تا دکتر مصدق به گناه وطن پرستی محاکمه شود و درس عبرتی برای هرکه ایران را دوست دارد...

و اما امروز ایران...

و ما مردم ایران، تنها و خسته...

محکوم به استبداد...

در حسرت آزادی...

خسته از دروغ و ریا و تزویر...

در دل تا ابد خواهیم خواند:

ای ایران ای مرز پر گهر...

 

لینک
یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ - رئیس آواره

   خبر عجیب   

 

راستش چند روز پیش خبری خوندم که خیلی عجیب بود، اینکه قسمتی از گورستان خاوران رو خراب کردند و به جاش درخت کاشتند...

خیلی تعجب نکردم. راستش وقتی زنده ها اهمیت و احترام ندارند بی احترامی به مرده ها خیلی آدم رو شگفت زده نمی کنه. اصلا نمی خوام وارد جزئیات بشم و در مورد اینکه اون آدمها به چه جرمی - درست یا غلط - کشته شدند حرفی بزنم. فقط می دونم که هیچ دلیلی کشتن آدمها رو توجیه نمی کنه.

به هر حال چه بخواهیم و چه نخواهیم، چه بدمون بیاد و یا خوشمون، اون قسمت از جاده خاوران قسمتی از تاریخ معاصر کشور ما خواهد ماند. بالاخره یک روز حقیقت ماجرا روشن می شه و تاریخ در موردش قضاوت خواهد کرد.

اما تا اونجایی که من می دانم مرده فارق از دین و اعتقادش باید محترم شمرده بشه و هیچکسی حق نداره به محل دفن کسی بی احترامی کنه. تعجب می کنم که چه جور منطقی و اعتقادی این اجازه رو می ده که این اتفاق بیفته. تا حالا تصور کردید اگه بهتون اجازه نمی دادند عزیز از دست رفته شما سنگ مزار داشته باشه چه حالی می شدید؟ اگه یک روز صبح می رفتید و می دیدید که قبرش رو خراب کردند و جاش درخت کاشتند چی؟

یاد فروردین سال 70 افتادم که آبتین عزیز رو اونجا دفن کردیم. چون بهایی بود فقط اجازه داشت اونجا دفن بشه. فقط اجازه دفن! نه سنگی، نه نشونی. هیچی. یک مراسم ساده تشییع جنازه که محدودیت های موجود اون رو دردناک تر می کرد.  و ما با نا امیدی دو تا دیوار مقابل رو نشون گذاشتیم که اگه یک روزی اونجا رو خراب کردند بدونیم آبتین رو کجا پیدا کنیم. 

آبتین جان خوبی؟ تو رو که اذیت نکردن؟ آبتین 11 سالش بود که مرد...

 

لینک
چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ - رئیس آواره

   رفتم و بار سفر بستم!   

خوب یه باره دیگه، ولی این دفعه همین جا. جل و پلاسمون رو جمع کردیم و از غرب وحشی اومدیم به شرق احتمالا متمدن!

 

این بار هم یک کم دچار نوستالژی شدم. نمی دونم چرا ولی فکر می کنم دلم برای پلاک 1261 خیابان هشتم هم تنگ می شه. برای روزهای با پارسا، برای گردش رفتن با پارسا تو گلدن گیت پارک، برای دریاچه استو، برای جنون جای پارک پیدا کردن، برای های وی وان، برای هاف مون بی، برای اقیانوس آرام، برای روزهای داغ تابستان تو منلوپارک، برای روزهای سخت کار کردن تو فریمانت، برای سندیپ، برای مارک، برای اسکات و دنی...

 

برای اون دو روز اول ماشین خریدن، که بیچاره رو بدون کلاچ تا کجا ها بردیم! راستی فکر کنم اولین باری بود که محافظه کاری رو کنار گذاشتم و گفتم به جهنم که هر چی می خواهد بشه!

 

برای ژان با اون لهجه خنده دار فرانسویش و برای اون قلب مهربانش، که سعی می کرد زیر بد اخلاقی پنهانش کنه، البته وقتی پارسا اونجوری بهش لبخند می زد دستش بد جوری رو می شد. شاید اون هم  برای این کار دلیل خیلی خوبی داشت.

 

برای ولفرام ها، اون زوج مسن و مهربون و خوش قلب لهستانی که واقعا به ما محبت کردن. برای اون باری که ما رو بردند گردش، برای اون پیک نیکی که با هم رفتیم، برای هدیه هایی که برای پارسا خریدن، و برای اون نهار خداحافظی...

 

برای تمام روزهای تنهایی و بی کسی، برای تمام مشکلات، برای تمام خوبی ها و بدی ها، برای امید، و برای خیلی چیزهای دیگه...

 

این بار اما راحت بود، شاید به خاطر اینکه قبلا کنده بودیم و حالا فقط به عنوان یه تغییر توی طول و عرض جغرافیایی بهش نگاه می کردیم. شاید دیگه برامون خیلی فرق نمی کرد چون دور بودیم از همه آدمهایی که برامون مهم بودند وهستند. شاید هم به خاطر اینکه دیگه پوستمون به اندازه کافی کلفت شده بود. کی می دونه...

 

دوباره از نو دنبال خونه و ماشین گشتن، دوباره ته و توی همه چیز رو در آوردن، دوباره حساب و کتاب کردن، دوباره دنبال کار گشتن، و دوباره خیلی کارهای دیگه رو کردن. البته این دفعه خیلی داره خوش می گذره!

 

از اینکه کالیفرنیا رو ترک کردیم خیلی خوشحالم. مطمئن هستم که دیگه برای زندگی به اونجا بر نمی گردیم...

 

نیاز به دعا تون داریم، اما نه برای خودمون. امشب داره اتفاق خیلی مهمی می افته...

 

خیلی دوستت داریم و دست به دعا منتظریم...

 

 

لینک
جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧ - رئیس آواره