دیوانگی   

اول از همه بگم که یه تصمیم مهم گرفتم، اینکه حداقل هفته ای یک باربنویسم. می دونم که باور نمی کنید. آخه راستش خودم هم باورم نمی شه!

 

انگار این تب ننوشتن و حوصله نکردن فقط مال من نیست. نه خبری از عمو هست و نه از دادا. شاید دیگر همه مطمئن شدیم که آنچه که در دل ما هست دیگر به قلم نمی آید. یا شاید دیگر خسته شدیم از قلم به دست گرفتن و سعی کردن. شاید فکر می کنیم که کردیم آنچه می شد و می توانستیم و نشد آنچه فکر می کردیم و می خواستیم.  شاید نشد بگوییم آنچه دل تنگمان می خواست. شاید دنبال کسی می گشتیم که بخواند دست نوشته ها را. شاید دنبال خود می گشتیم و نیافتیم و ناامید و خسته به کنج غار خود خزیدیم. شاید زندگی در تاریکی برایمان دلنشین تر بود که مجبور نبودیم ببینیم آنچه را که نمی خواستیم و حیرت نمی کردیم از اینکه نباشد کسی که گوش سپارد به این ذهن خسته. که ذهن ما خسته بود چون نه می توانست بپذیرد دروغ را و نه می توانست بگوید حقیقت را که خریداری نداشت و اگر داشت نه تشنه حقیقت بود که حقیقت را نه هر کس تاب تحمل دارد. شاید اشتباه می کردیم و آنچه در پیش بودیم نه حقیقت بود. شاید یک عمر راه به بیراهه بردیم در جستجوی دروغی زیبا که به چشم ما حقیقت می آمد. شاید نجوییمش هیچ گاه....

 

پی نوشت: امروز اینجا هوا خیلی گرم بود!!!

 

 

لینک
دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧ - رئیس آواره

   درس   

نمی دونم چرا همیشه اینجوریه. عوض اینکه اون همه " مرگ بر آمریکا" که تو مدرسه شعار دادیم دامن آمریکا رو بگیره دامن خودم رو گرفت. نتیجه اش هم این شد که هنوز بعد از دو ماه اجازه کارجدیدم نیومده و موندم خونه. البته اینقدر ها هم بد نبود، یه تنبلی حسابی کردم!

 

این مدت فرصت خوبی بود که اون کارهایی رو که دلم می خواست و فرصت نمی شد انجام بدم. فرصت شد چند تا کتاب بخونم، چند تا فیلمی رو که دلم می خواست ببینم و یه شکم سیر هم مستند تماشا کنم.

 

فیلم خط باریک قرمز رو هم برای دفعه چهارم دیدم. به نظرم شاهکار سینمای جنگیه، با اون پردازش و دیالوگهای بی نظیرش. راستش هر بار که تموم میشه دوست دارم از اول تماشاش کنم!

 

 از جمله مستند هایی هم که دیدم مجموعه کامل " جهان در جنگ" بود که یکی از بهترین مجموعه مستند ها در مورد جنگ جهانی دوم هست. داستان تلخ کشته شدن حدود 55 میلیون انسان در عرض کمتر از 6 سال. با وجود اینکه حدود 26 قسمت بود ولی باز هم احساس می شد که بعضی جاها کلی گویی می کنه و البته به خاطر اینکه سازنده اش هم انگلیسی بود یه کمی هم جانبدارانه بود.  توصیه می کنم که حتما ببینیدش، واقعا ارزش وقتی رو که براش می گذارید داره.

 

البته داستان جدیدی نیست. همون داستان همیشگی بلند پروازی یه عده تندرو که بهاش توسط یه مشت آدم عادی و بی گناه – هم وطن و یا غریبه – پرداخت می شه. داستان ساده غلبه تبلیغات و رسانه ها بر روح و جسم عوام و تبدیل آنها به ماشین. داستان ساده استبداد و تحمیق جامعه در هر دو طرف جنگ.

 

مستند دومی که دیدم در مورد به قدرت رسیدن خمرهای سرخ در کامبوج بود. داستان کشته شدن چند میلیون نفر کامبوجیایی توسط دولت به فجیع ترین شکل. داستان از اینجا جالب می شه که وقتی ویتنام به کامبوج حمله می کنه همه خوشحال می شن چون مطمئن بودن که کسی از دولت فعلیشون بدتر نمی شه. بعد هم کشور به کام قحطی و سلطه خارجی می افته. فیلم "کشتزارهای مرگ" رو ببینید. اگرچه به نظر من فیلم قوی ای نیست ولی به دیدنش می ارزه.

 

این وسط داشتم به معنی عدالت فکر می کردم. به عدالت برای آدم های بی گناهی که زیر دست و پای سربازها و حکومت های مستبد بدون هیچ گناهی کشته می شوند و جالب اینه که انگار آب هم از آب تکان نمی خوره. به معنی آگاهی فکر می کردم و نقش رسانه ها – که از این یکی همیشه متنفر بودم. به معنی آزادی فکر می کردم و اینکه آیا اصلا این لغات معنی خاصی دارند؟ نمی دونم ولی شاید بزرگترین خیانت به فرهنگ بشری ایجاد فرهنگ لغت بود. اینجوری مجبور شدیم معنی واژه ها رو اونجور که می خوان یاد بگیریم، نه اونطوری که واقعیت داره.

 

برای کنجکاوی هم که شده برید معنی این سه تا لغت رو تو فرهنگ لغت ببینید. اگه زبان دیگه ای هم بلدید به فرهنگ لغت اون زبان هم سر بزنید. بعد کلا هتون رو قاضی کنید. بقیه اش دیگه به خودتون مربوطه!

 

 

 

 

 

 

لینک
سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧ - رئیس آواره