خبر خوب   

 

بالاخره اون روی ماهش رو بعد از نزدیک سه ماه دیدم. خدا می دونه که چقدر دعا کردم برای دیدنش.

هفته ها صبر کردم، ازش خواهش کردم، بهش التماس کردم، ولی انگار تصمیم خودش رو گرفته بود.

نمی خواست بنا به میل من بیاد. نمی خواست اون وقتی که من می خواستم بیاد. از دست من هم هیچ کاری بر نمی اومد. حتی عصبانی شدنم هم هیچ فایده ای نداشت.

دیگه کم کم داشتم نا امید می شدم. فکر می کردم که شاید هیچوقت نبینمش. راستش خیلی سخت بود..

تا اینکه شنبه بعد از ظهر اومد. محکم گرفتمش و با هم چند تا چرخ حسابی زدیم. اونقدر از دیدنش خوشحال شدم که محکم فشارش دادم و بوسیدمش. تو پیاده رو با هم می چرخیدیم و من از خوشحالی داد می زدم...

اجازه کارم بالاخره اومده بود.

راستش هم خوشحال بودم و هم ناراحت. ناراحت از این که روزهای با پارسا داشت تموم می شد. گردش رفتنها، ماسه بازی، تاب و سرسره سواری و هزار تا کار دیگه. نمی دونم دیگه همچین فرصتی پیدا می کنم یا نه...

پارسای عزیزم، می خوام بدونی که این سه ماه از جمله رویایی ترین و شیرین ترین دوره های زندگی من بود...

هیچوقت این دوره رو فراموش نمی کنم...

 

لینک
دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦ - رئیس آواره

   چشم   

 

راستش از اون موقع که یادم می آد ، زمان زیادی رو صرف حرف زدن با خودم و یا طبیعت می کردم. بعضی وقتها تو دلم، بعضی وقت ها هم با صدای بلند. شنیدم که یکی از علائم دیوانگیه.

تو یکی از گردش های روزانه ام با پارسا، داشتم با درخت های بلند و پر سن و سال توی پارک حرف می زدم. داشتم بهشون می گفتم که چند وقته اینجا هستن، چه چیز ها دیدن و چه چیزهایی خواهند دید.

جواب این سوال رو به فاصله چند روز گرفتم. یه طوفان تعدادی از این درختها رو انداخت، درختهایی که به جرات بیشتر از 20 متر (یا شاید بیشتر) ارتفاع داشتند. از ریشه در اومده بودن. بعدش هم با اره تکه تکه کردنشون و بردنشون، انگار که هیچوقت نبودند...

دومین چیزی که پرسیدم این بود که از اون بالا دنیا چه شکلیه. بعدش از خودم پرسیدم خوب این بستگی به این داره که چشم درخت کجا باشه، درست مثل آدمها. بسته به اینکه چشمش رو ریشه، تنه و یا نوکش باشه چیزهای متفاوتی می بینه.

کسی می دونه چشم درخت کجاست؟

فکر کنم بهتره برم بخوابم ...

 

لینک
شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦ - رئیس آواره

   تاخیر   

امروز سر ظهر به طور کاملا اتفاقی با بهروز چت می کردم که مایه بسیاری خوشحالی بود. همیشه شنیدن صدای دوست های خوب لذت بخشه. گله می کرد که چرا اینقدر دیر به دیر می نویسم.

این دفعه یه دلیل خیلی موجه دارم...

پارسا اسم دلیل موجه منه.

یه مثلث رو در نظر بگیرید که یک ضلعش تلویزیون، یه ضلعش گاز برقی با ۲۰ تا کلید فشاری و ضلع سومش هم لپ تاپ بدبخت منه که به علت پایین بودن سوکت تلفن ارتفاعش از زمین حدود ۴۰ سانتی متره.

من کجام؟ معلومه، در حال دویدن تو سه راس این مثلث !

  معمولا اول از گاز شروع می کنه. اول کلید ها شو فشار می ده و شعله ها رو روشن می کنه. اگه هم حوصله نداشته باشه شروع می کنه به کوبیدن در فر. همچین که سر وقتش میرم،     در میره و میره به سمت لپ تاپ و شروع می کنه به کوبیدن روی صفحه کلید. تا به داد این یکی برسم، رفته سراغ تلویزیون و داره هلش می ده که بندازتش پایین. برای اینکه بفهمید بعدش چی می شه باید این پاراگراف رو از اول بخونید !

بعد از اینکه موفق شد یک عدد از کلید های صفحه کلید رو بکنه، از خیر کامپیوتر و اینترنت تو بیداریش گذشتم، چون به محض اینکه من از جلو کامپیوتر بلند می شدم هر جای خونه بود به سرعت خودش رو به اینجا می رسوند !

بعد از خوابش هم خودم اونقدر خسته بودم که بیشتر از چک کردن میل ادامه نمی دادم.

آخرش رفتم یه روتر بی سیم خریدم و راحت شدم. حالا من رو بلندی می شینم و اون دستش به من نمیرسه!

البته راهش رو تو دو روز پیدا کرد. میاد می چسبه که من رو بذار رو پات !

خوب آخه یه پدر مگه چقدر می تونه مقاومت کنه؟!!

البته داستان گاز و تلویزیون هنوز به راهه ...

لینک
جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦ - رئیس آواره

   اتفاق مهم   

امروز برای ما یک روز عادی مثل بقیه روزها نیست...

امروز می تونه سرنوشت ما رو عوض کنه...

می تونه ما رو خوشحال یا ناراحت کنه...

اما مثل بقیه کارهای مهم، سر رشته اصلی اش رو می دیم دست اون...

اونی که هیچوقت ما رو نه تنها گذاشته و نه نا امید کرده...

برامون دعا کنید.

لینک
دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦ - رئیس آواره