حکایت لب دریا و آفتابه آب   

چند تا خبر جالب:

مجموعه Citicorp یا همون Citi Bank خودمون گزارش مالیش رو ارائه کرد : ضرری که در طی 196 سال فعالیتش بی سابقه بود.

مسئله اول امروز آمریکا هم بحران مسکن هست، نرخ تعداد خانه هایی که صاحبانشون توان پرداخت اقساط رو ندارن و موسسات مالی وام دهنده این خانه ها رو حراج می کنن  بی سابقه است.

برزگ ترین موسسه ای که کارش دادن وام مسکن بود (اسمش رو یادم نیست) ورشکست شد و یه موسسه مالی دیگه (که فکر کنم یه بانک بود) اون رو خرید.

آمار مربوط به میزان خرید مردم برای سال نو در ماه دسامبر نشان از کاهش قابل ملاحظه داشت.

نرخ تورم به 4.1 درصد رسیده که در 20 سال اخیر بی سابقه بوده.

ایالت کالیفرنیا که پول دار ترین ایالت آمریکاست امسال کسری بودجه داره.

بحران دامن صنایع خودرو سازی رو گرفته، به نحوی که ایالت میشیگان در حال حاضر بیشترین مقدار فقر و تعداد بی کاران رو داره...

ببینم، آفتابه آب خدمتتون هست؟ آخه ما یه قرار لب دریا داریم !

لینک
چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦ - رئیس آواره

   ما ها و اینها   

حوالی کریسمس تو باغ وحش اینجا یک ببر سیبریایی - که اتفاقا بزرگترین گونه ببره - از محل نگهداریش فرار کرد.

البته اونقدر صبر نکرد تا یه آقا پلیس ببینه و بگه گم شده. منتظر هم نموند تا مامانش بیاد.  به سه تا برادر حمله کرد، جوان ترینشون رو کشت و دوتای دیگه رو به شدت زخمی کرد. آخرش هم پلیس با تیر زدش.

فرار کردنش به قدری عجیب بود که پلیس وارد ماجرا شد تا ببینه عمدی بوده یا نه. باغ وحش هم به مدت ۱۰ روز تعطیل شد.

روزهای بعدش اخبار مردم رو نشون می داد که دم در باغ وحش وایسادن و با ناراحتی می گن چرا باغ وحش تعطیله !

از همه جالب تر اینکه تو باغ وحش اوکلند - که نزدیک ترین باغ وحش تو شهر های اطرافه - آمار ها نشون می داد که بازدید مردم از ببر سیبریایی تو این ده روز به نسبت سال گذشته سه برابر شده !

فکر می کنم اگه این اتفاق تو ایران افتاده بود مردم حداقل تا چند سال باغ وحش نمی رفتن !

چقدر ما ها فرق داریم...

لینک
سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦ - رئیس آواره

   ظاهر و باطن   

داشتیم تو خیابان قدم می زدیم که یکهو صدایی عجیب توجه ما رو به خودش جلب کرد: صدای یک زن که داشت سوپرانو می خواند.

صدا اونقدر قوی بود که اول فکر کردم داره از بلندگو پخش می شه. ولی وقتی به سر کوچه بعدی رسیدیم دیدم اشتباه کردم.

زنی میانسال و بسیار چاق (قد من رو ده سانت کم کنید و به وزنم ۵۰ کیلو اضافه کنید) با عینک ذره بینی بزرگ کنار یک ضبط صوت که موسیقی زمینه رو پخش می کرد ایستاده بود و داشت آواز می خوند. صدایی بسیار قوی، صاف و به طور عجیبی قابل انعطاف. با تمام وجودش داشت می خواند، و همین کافی بود تا هم لذت ببرید و هم میخکوب بشید.

می دونم که حضرت حق همه چیز رو با هم به آدم نمیده، ولی اینقدر می ده که سربلند و شاد زندگی کنیم، البته این یکی از انتخاب های ما توی زندگیه...

متاسفانه بعد از چند دقیقه آوازش تمام شد، و با تعظیم به کف زدن های حضار کم خیابانی اش ادای احترام کرد

داشتم فکر می کردم چه خوب بود اگه همه آدمها می تونستند استعدادشون رو پیدا کنند و به کمک اون روی محیط و جامعه شون تاثیر گذار باشند، حتی برای چند دقیقه برای چند تا رهگذر...

و داشتم فکر می کردم که ای کاش میشد عوض دیدن ظاهر آدمها باطن اونها رو دید...

و اینکه سعی کنیم تا باطن مون جذاب باشه...

لینک
سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦ - رئیس آواره

   تولد   

امروز روز تولد منه.

۳۵ سال از اولین روزی که پا به این دنیا گذاشتم گذشت. راستش آسون نبود، ولی خیلی چیزها یاد گرفتم.

هنوز خیلی از چیزها جلوی چشمم هست، صاف و روشن.

 اون روزهای اول دبستان، با شهاب که یهودی بود و کارلو که مسیحی، و اینکه هر سه تا مون روی یه نیمکت می نشستیم، اون ساندویچ های دانش آموزی که با علی می خوردیم (دانه ای ۱۵ ریال، که با نوشابه می شد ۲۵ ریال)، خانم دژبدی، آقای رسولی با اون فحش های خنده دارش...

مدرسه راهنمایی که با ناظم قد بلند و کم مو که به چهل گیس معروف بود،آقای مرثعی، معلم شل علوم اول، آقای تهرانی، معلم چاق و خنده دار ریاضی اول، آقای هاشمی، معلم شیطون علوم سوم،...

دبیرستان با آقای جزنی، معلم جبر که می تونم به جرات بگم که تاثیر گزارترین آدم زندگیم بود و متاسفانه مبتلا به ام اس...خدا حفظش کنه...

روزهای الواطی با امیر، مهدی، شهرام، رضا، حمید و پیمان...

روزهای دانشگاه با کوروش و سعید...

روز از دست دادن مادر...

روزهای خدمت با آرمین و مهدی...

شبهای تاریک و تنهای زمستان با فرشاد...

و از همه مهم تر، روزهای خوش زندگی با مامان پارسا ! 

زندگی زودتر از اونی که آدم فکر می کنه می گذره، فقط مهمه که آدم اونی باشه که می خواد، و اونی باشه که داره تو راه درست زندگی می کنه.

نمی دونم چند وقت دیگه فرصت دارم.فکر کنم که هیچکس نمی دونه.

شاید بهتر باشه که دوباره فکر کنیم، ممکنه دیر بشه، ممکنه دیگه فرصتی نباشه...

لینک
شنبه ۸ دی ۱۳۸٦ - رئیس آواره

   آنهایی که هستند و آنهایی که نیستند   

مکالمه ناخوشایند مامان پارسا با قدیمی ترین دوستش باعث شد که این مطلب رو بنویسم.

راستش این موضوع برای من تازگی نداره. دفعه اول بعد از فوت مادرم باهاش برخورد کردم. شوک غریبیه، ولی درس خیلی قشنگی برای آدم داره.

اصولا آدمها به چند دسته تقسیم می شوند:

۱.آنهایی که بودند

۲-آنهایی که هستند

۳.آنهایی که علیرغم میل باطنی شون می خواهند بگن که هستند

۴.آنهایی که دنبال بهانه می گردند که نباشند

۵.آنهایی که نیستند

۶.آنهایی که می خواهن ثابت کنند که نیستند

۷.آنهایی که نبودند

۸.بابا، کنه ! برو

می دونم که کسی وظیفه نداره ، اما این حق رو هم به کسی نمی دم که به دروغ خودش رو در موقعیتی که نیست قرار بده.

وقتی به هر دلیلی، از جایی دور باشی، فقط دو تا دسته اول هنوز براشون مهمه که باهات ارتباط داشته باشن، حالا از طریق تلفن، ایمیل،...

راستش گفتنش آسون نیست، ولی وقتی عده ای با ارتباط درچه ۱ دو هفته یک بار تماس می گیرند و بعد از چند دقیقه ابراز نگرانی (!) قطع می کنن، دیگه نمی شه از کسی توقع داشت...

شما رو نمی دونم، ولی زندگی من طوری بود که به من یاد داد که از کسی انتظاری نداشته باشم. ولی ممنون می شم اگه در مورد عمق روابط به من دروغ نگین !

نمی دونم چرا برای بعضی از ما ها راست گفتن اینقدر سخته !

لینک
پنجشنبه ٦ دی ۱۳۸٦ - رئیس آواره

   هدیه تولد   

امسال هیجان انگیز ترین هدیه تولد زندگیم رو گرفتم.

یه مینی هلیکوپتر کنترل از راه دور !

یه چند روزی طول کشید تا بتونم درست پروازش بدم. اگه بدونید چه کیفی داره !

 نمی دونم من هم می تونم هدیه ای به مامان پارسا بدم که اینقدر خوشحالش کنه یا نه !

 

و اما چند تا نکته جالب در مورد این پرنده کوچولو:

نکته جالب در مورد کنترلش اینه که مادون قرمزه، مثل کنترل تلویزیون. سه تا دیود به عنوان فرستنده کار کی کنن و یه گیرنده واید روی خود هلیکوپتر هست. با توجه به این که برای محیط های بسته طراحی شده، و اگه دقت کنین که بهش پشت نکنین، همه فرمانهای شما رو اجرا می کنه.

 هر دوتا موتورش الکتریکیه، بنابراین صداش خیلی کمه. یه باتری لیتیوم-پلیمر هم داره که با استفاده از یک کابل کوچک از طریق کنترل شارژ می شه. مدار شارژ اتوماتیکه، ضمن اینکه کنترل به اتو پاور آف مجهزه. یعنی بعد از شارژ باتری اتوماتیک خودش خاموش می شه.

 هر بار شارژ نیم ساعت طول می کشه و بعدش حدود ده دقیقه پرواز می کنه.

 این مدل برای تازه کار هاست . کنترل دو کانال داره که دور روتور اصلی و روتور دم رو کنترل می کنه. البته این معنیش این نیست که فقط می تونه ارتفاعش رو تغییر بده و دور خودش بچرخه.  گردش هلیکوپتر به دور خودش (با استفاده از کنترل دور موتور دم) باعث حرکت کردنش هم می شه (آهای مکانیک ها، ژیروسکوپ یادتون هست؟) البته وقتی کنترل دستتون باشه می فهمید که حرکت دادنش اینقدر ها هم ساده نیست، ولی وقتی یاد بگیرید خیلی کیف داره !

 

 

 

لینک
یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦ - رئیس آواره

   بابایی و پارسایی   

از قبل از اینکه بیایم اینجا هیجان داشتم. البته قسمت کوچیکی از این هیجان مربوط به آمدن به ینگه دنیا بود.

قسمت بزرگش؟

گذراندن روز با خنده دار ترین آقا پسر دنیا، یعنی پارسا !

این روزها برای من خیلی روبایی هست. راستش همیشه دلم می خواست تا جایی که می شه با پارسا وقت بگذرونم. اینجوری خیلی به هم نزدیک تر می شیم، چیزی که تا آخر عمرمون باهامون می مونه، و شاید بیشتر...

برنامه روزانه از صبحانه دادن ، گردش تو پارک (یه پارک خیلی خیلی بزرگ نزدیک خانه مون هست)، گرفتن دستش و راه رفتن با هم دیگه، خرید، نهار دادن، خوابوندن بعد از ظهر، بازی کردن و خلاصه همه کارهای مربوط به اون. البته بعد از اومدن مامانش کارها از دست من در    می آد. آخه مادر و پسر هم دلشون برای هم تنگ می شه !

می دونم که این روزها ممکنه خیلی طول نکشه، ولی لذتش تا همیشه زیر زبونم می مونه.

حالا که فرصتش هست کیفش رو می برم ! 

لینک
یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦ - رئیس آواره