خاطرات یک مرده |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
مرگ
اگه یه روز صبح از خواب بیدار نشم نمی ترسم، چون می فهمم که مرده ام.
ترسم از اینه که هر روز صبح از خواب بیدار بشم و متوجه نشم که خیلی وقته مرده ام.
شاید هم خیلی وقته که مرده ام و هنوز متوجه نشدم.
| لینک | جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ - رئیس آواره |
پایان امید
دیگه نه نوحی هست که کشتی ای بسازه،
نه ابراهیمی که بت بشکنه،
نه موسی ای که آب رو بشکافه،
نه عیسی ای که مرده زنده کنه،
نه محمدی که قرآنی بیاره،
نه علی ای که شبانه غذا پشت در بذاره،
و نه منصوری که انا الحق بگه.
فقط خودم هستم و خودت...
پی نوشت: عفو بفرمایید به خاطر غیبت طولانی
| لینک | دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ - رئیس آواره |
دیالوگ
می دونی، فقط سه تا دلیل برای رفتن به جنگ می تونه وجود داشته باشه.
اول اینکه به هر حال یک فرصت شغلیه. شایع ترین دلیله ولی سرباز خوب تربیت نمی کنه. برای اینکه از مرگ می ترسی و همش به فکر صلحی.
دوم، ایدئولوژی و عشق به وطنه.این یکی جذاب تره اما خیالباف کم میاره. استقامتش رو نداره. سطحی نگره. طبیعت خودرای و سبکسر جوانی، مگر اینکه پر شور باشه، تو بگو متعصب. از این سرباز خوب در می آد.
و سوم؟ تنفر از دشمن. نفرت به کارهایی اغوات می کنه که هیچوقت خودت رو قادر به انجام اونها نمی دونستی. تنفری که ریشه در روان نژندی داره. آدم نژند اما باهوشه و شکیات خودش رو داره. اگه بهش خیانت بشه، نفرتش کم رنگ می شه و شک جاش رو می گیره. جنگ هیچ کاری برای این آدم نمی کنه. پدر مهربان را توی جنگ نمی شه پیدا کرد.
دلیلت برای جنگیدن درسته. حالا باید سعی کنی که سرباز خوبی بشی.
- شعله و لیمو (Flame and Citron)، اوله کریستیان مادسن (Ole Christian Madsen)
| لینک | یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ - رئیس آواره |
شرمنده
از اینکه اینجا سر می زنید و دست خالی بر می گردید عذر می خوام.
بعضی وقتها نوشتن سخته. به هر حال ببخشید.
| لینک | یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ - رئیس آواره |
یک روز دوست داشتنی
امروز شروع یک دوره آموزشی توی آزمایشگاه بود و من و کریس داشتیم برای کار عملی دستگاهها رو آماده می کردیم. چهار تا از کانالهای دستگاه داده برداری نمی کرد. البته تعجبی نداره چون این جور وقتها هیچ چیز درست کار نمی کنه. رفتم لپ تاپ خودم رو آوردم تا سنسورها رو با نرم افزار خودم تست کنم.
نرم افزاری که عینهو دسته گل تا هفته پیش کار می کرد ( و کل ترم قبل هم زیر دست دانشجوها تو آزمایشگاه دوام آورده بود) لج کرد. پنج بار متلب هنگ کرد و من هم از کوره در رفتم. لپ تاپ خودم رو بستم و رفتم یکی از لپ تاپ های آزمایشگاه رو آوردم و کارم راه افتاد، اما....
کارم که تموم شد اومدم سروقت لپ تاپ خودم که دیدم عین خر هنگ کرده و نمی تونم ری استارتش کنم. چون دگمه پاورش خراب شده بدترین اتفاق مهم خاموش کردنشه چون دیگه روشن نمیشه. دل رو زدم به دریا و باتری و آداپتور رو کشیدم بیرون و خاموشش کردم. اون هم لج کرد و گفت روشن نمی شم که نمی شم. در حین زد و خورد دیدم کلید رو که فشار می دم صدا نمی ده. بله، میکرو سویچش کلا شکسته بود!
بورد سویچ رو در آوردم و گفتم برم پیش "بو" - مسئول تعمیرات الکترونیک مون - و ازش یک میکرو سویچ بگیرم و عوضش کنم که خوب، رفته بود و در اتاقش قفل بود.
رفتم پیش لری - مسئول کامپیوتر و شبکه - شاید اونجا یه چیزی گیرم بیاد. دستش درد نکنه، یه کوه لپ تاپ اوراق گذاشت جلوم که ببین چیزی گیرت میاد یا نه، که خدا رو شکر گیر اومد. یه بورد پاور پیدا کردم که میکرو سویچ روش همون سایزی بود که می خواستم. حالا فاصله من تا خوشبختی فقط یه هویه بود که سویچ رو از روی این بورد بکنم و هویه کنم رو بورد خودم.
یه هویه نوک نازک پیش محمد سراغ داشتم. رفتم ازش بگیرم که گفت الان چند ماهی می شه که ندیدتش. با بدبختی یه هویه دیگه پیدا کردم که نوکش هزار ماشاالله سه تا دوره زمین شناسی رو گذرانده بود. با سوهان نوکش رو مرتب کردم و افتادم تو بدبختیه بعدی. هیچکس سیم لحیم نداشت!
نیم ساعتی طول کشید تا با باز یافت لحیم (!) از روی این دوتا بورد تونستم میکرو سویچ رو رو بورد خودم لحیم کنم و بالاخره پیرمرد داستان ما روشن شد!
وسط این خر تو خری هم هی دکتر براون می اومد که کدی که واسه پروژه پایان ترم نوشتی باگ داره و بیا بریم سر لپ تاپت بهت نشون بدم که چه خطایی می گیره! البته بعد از اینکه متوجه عمق فاجعه شد یواشکی رفت.
نتیجه اخلاقی: اگه دکمه پاور لپ تاپتون خرابه تحت هیچ شرایطی خاموشش نکنین که پشیمونی سودی نداره!!
| لینک | سهشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ - رئیس آواره |
قضاوت آزاد
پیش درآمد
بعد از حدود شش ماه کار کردن روی یک پروژه تحقیقی - بنا به پاره ای دلایل - گروه مزبور رو قبل از پایان تحقیق ترک کردم. دوره زمانی تحویل پروژه یک ماه و نیم بود، اما من این تاریخ رو محدود نکردم. این یعنی که تا مدتها بعد از پایان اون زمان هم داشتم به سوالات پاسخ می دادم.این تحقیق هنوز هم در حال انجام است.
اگر اشتباه نکرده باشم، موضوع این تحقیق به دو شکل پوستر و سخنرانی ارائه شد، بعد از حدود یک ماه از رفتن من.
پرسشنامه
1. اسم من پایین پوستر نیست. از مجموع شش تا عکس و گراف و منحنی های نتایج توی پوستر، پنج تاش رو من تهیه کرده بودم. در حقیقت این اطلاعات از پاور پوینت هایی که من برای ارائه به جاهای مختلف تهیه کرده بودم توی پوستر کپی-پیست شده بود. ببخشید؟؟؟
2. من این پوستر رو حدود شش ماه بعد از ارائه شدنش دیدم. اگه ندیده بودمش نمی فهمیدم که اسم من قلم گرفته شده!!!
3. خوب حالا چیکار کنیم؟؟؟
پاسخنامه
دوست اول، دلیل اول: من اسمت رو نذاشتم چون اون موقعی که داشتم این پوستر رو تهیه می کردم تو از گروه ما رفته بودی.
دوست دوم، دلیل اول: این پوستر برای بازاریابی و فروش محصول (منظور از محصول در اینجا این تحقیق است) در سمیناری بود که برای شرکت های عضو برگزار می شه. مگه تو وقتی ماشین می خری اسم اونی که طراحیش کرده رو روش می نویسن؟
دوست دوم، دلیل دوم: این تحقیق توی این گروه انجام شده و متعلق به این گروهه.
دوست دوم، دلیل سوم: اتفاق مهمی نیفتاده. از این اتفاق ها پیش می آد. قبلا هم پیش اومده که اسم کسی فراموش بشه.
دوست اول، دلیل دوم: درسته که تا مدتی بعد از پایان تحویل پروژه هم کمک می کردی، اما من به این دلیل می اومدم پیشت چون خودت گفته بودی اگه سوال داشتم بیام بپرسم.
دوست اول، دلیل سوم: پوستر رو هیچکس به جز اون دو نفری که تهیه اش کردن چک نکرد. مستقیم رفت واسه چاپ.
دوست دوم، دلیل چهارم: من پوستر رو قبل از چاپ ندیدم. بعد از چاپ توی سمینار هم متوجه نشدم که اسم تو جا افتاده.
اختتامیه
دوست اول: من اشتباه کردم. توی پوستر بعدی از تو اسم برده خواهد شد.
دوست دوم: بهتر بود که از تو هم در این پوستر نام برده می شد.
من: ممنون از اینکه اومدید، وقت گذاشتید و صحبت کردیم. اما من نمی تونم این دلایلی که شما عنوان کردید رو باور کنم. توی ذهن من جفت و جور نمی شه. شاید ایراد از نحوه فکر کردن منه.
اطلاعات تکمیلی
1. این پوستر - در ابعاد حدودی یک متر در نیم متر - بالای میز دوست اول - گذاشته شده. احتمالا باید چند ماهی باشه که اونجاست.
2. اون گروه بعد از رفتن من فقط دو تا ایرانی داشت: دوست اول و دوست دوم. دوست اول دانشجوی دکتراست و دوست دوم از بالا نفر دوم آزمایشگاه - بعد از استادی که مسئول اون آزمایشگاهه.
| لینک | پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ - رئیس آواره |
کم نویسی
اینکه مدتها ننوشتم معنی اش اینه که سرم شلوغه. سرم گرم پروژه جدیدی یه که دارم روش کار می کنم.
وقتی سرم گرمه کمتر فکر می کنم. این باعث می شه یادم بمونه که امروز چه روز از چه ماهی هست و چند شنبه است، دیشب شام چی خوردم و ماشین رو صبح کجا پارک کردم. فکر کردن برای آدمی مثل من خوب نیست.
وقتی تو پروژه به مشکل برخورد می کنم زندگیم راحت تر می شه، چون عدد و رقم و فرمول و کد عوض مزخرف توی کله ام می چرخه. خودم که خیلی از این وضعیت راضی ام چون عوض فحش دادن به خودم و در و دیوار، نفرین و ناله ام نصیب چند تا شرکت و کمپانی می شه.
وقتی مشغول می شم به آدمها هم کمتر توجه می کنم. اینجوری کمتر احساس کسالت می کنم، احساس کسالت از آدمهایی که هیچ ربطی به من ندارن ولی از بخت بدشون مجبورن هر روز من رو ببینن و از دیدن قیافه هم دیگه عذاب بکشیم.
به بعضی ها حسودیم می شه. از اینکه راحت زندگی می کنن و راحت عذاب می دن و ککشون هم نمی گزه. اینکه هیچوقت از خودشون نمی پرسن " خوب که چی؟" و روزمرگی زندگیشون بزرگترین دستاورد و افتخار شونه.
من خسته نیستم، فقط احساس می کنم که هر چقدر سنم بیشتر می شه کم حوصله تر می شم. می ترسم یه روزی بیاد که حوصله خودم رو هم نداشته باشم. خیلی وقته که به این نتیجه رسیدم که خوب شدنی برای من در کار نیست. این یه مرض مزمنه که قراره من رو از پا در بیاره.
دلم برای اون شب های تاریک و تنها و نا امید و سرد زمستان 76 به صرف قهوه و دو نوازی گیتار تنگ شده. دلم برای دوست خوب و ساز خوب تنگ شده، ساز کوک. نه راستش دلم برای اینها لک زده.
فرشاد، کجایی که داداشتو کشتن...
| لینک | چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ - رئیس آواره |
یک خاطره
یک بار یادمه که فریدون - رضی اله عنه - داشت تلفنی با یکی از منشی های شرکت دعوا می کرد. گوشی تلفن رو کوبید روی پایه و گفت " من برم حق این رو بزارم کف دستش!".
من دستش رو گرفتم که نرو و اون اصرار که من باید برم. ازش خواستم که به حرفم گوش بده و بعد اگه دلش خواست بره و حال طرف رو بگیره.
ازش پرسیدم " ببینم، تو اگه یه کلاغ رو شیشه جلوی ماشینت خراب کاری کنه، شیشه شور رو می زنی یا اینکه می ری تفنگ میاری و کلاغه رو با تیر می زنی؟"
یک کم فکر کرد و بعدش رفت پشت میزش نشست...
پی نوشت: اشتباه نکنید، زدن شیشه شور فقط برای بار اوله. اگه این کار برای کلاغه حکم تفریح رو پیدا کنه قطعا با تیر می زنمش!
| لینک | یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ - رئیس آواره |
مسابقه
یکی از جالب ترین خبرهای ورزشی عمرم مربوط به المپیک سئول بود. لورنس لمیو، قایقران کانادایی، مسیر مسابقه را در حالی که نفر دوم بود ترک کرد تا به دو قایقران سنگاپوری که قایقشان واژگون شده بود و به علت جراحت و تلاتم آب توانایی نجات خود را نداشتند کمک کند. او مسیر مسابقه را ترک کرد، دو قایقران سنگاپوری را نجات داد و مسابقه را پس از انتقال دو قایقران مجروح به قایق نجات ادامه داد و به مقام بیست و دومی رسید.
کمیته داوران به سبب این حرکت جوانمردانه به او مقام دوم مسابقه را دادند. در مراسم اعطای مدال، مدال افتخار پیر دو کوبرتن - بالاترین مدال افتخار ورزشی - نیز به او اعطا شد چرا که آنچه او انجام داده بود در تطابق کامل با روح المپیک بود.
شاید بتوان افراد آن مسابقه را به دو دسته تقسیم کرد: آنهایی که بی تفاوت گذشتند تا به مدال برسند و آنهایی که قصد کمک کردن داشتند. نکته مهم اینکه کسی افراد دسته اول را سرزنش نکرد و یا مدال از آنها دریغ نشد. این احتمالا بدین معناست که شما می توانید انتخاب کنید.
می توان این اتفاق را به مسیر زندگی تشبیه کرد. شما برای رسیدن به هدفی بزرگ مسابقه می دهید. این هدف می تواند موقعیت مالی، شغلی، سیاسی و یا هر چیز دیگری باشد. در طول مسیر مسابقه هم کم نیستند افرادی که در طوفان زندگی گرفتار باشند. شما هم همانقدر اختیار دارید که لورنس و یا سایر شرکت کنندگان داشتند. مختارید که ادامه بدهید و یا به ایستید و کمک کنید. توقفی که شاید شما را از رسیدن به مدالی باز دارد. کمیته داورانی وجود ندارد تا به شما مدال افتخاری بدهد و شما را به همگان معرفی کند. این می تواند برای بسیاری انتخاب ساده ای باشد، بین رفتن و ماندن و کمک کردن، برای بسیاری که می روند و قلیلی که می مانند. به هر حال این هم یکی از هزاران انتخابی است که ما ، زندگی مان و مسیرش را می سازد. کسی نمی تواند شما را برای انتخابی که می کنید سرزنش کند...
فرق بزرگی هم وجود دارد. این مسیر داوری ندارد، یا شاید بتوان گفت که قضاوت در لحظه صورت نمی پذیرد. شما می توانید "کثیف" بازی کنید. تنه بزنید، هل بدهید، پشت پا بزنید . می توانید دروغ بگویید و کلک بزنید و مدال را از چنگ برنده واقعی در بیاورید. می توانید رقبا را تحقیر کنید، به آنها تهمت بزنید و آنها را به هر قیمتی از مسابقه خارج کنید.
تماشاگران هم البته مودب در کنار زمین بازی و در محل های مشخص شده ننشسته اند. آنها هم می توانند بازی را "کثیف" تماشا کنند...
| لینک | یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩ - رئیس آواره |
سعادت
ای کسانی که ایمان آورده اید و قطعا به بهشت می روید، آن خدایی که من می شناسم آنقدر مهربان و بخشنده است که تصور نمی کنم دوزخ هم به آدم خیلی بد بگذرد. نسخه شما، با آن خدای خشمگین و انتقام جوی تان، فقط و فقط به درد خودتان می خورد. لطفا دست از سر هدایت ما بردارید و سعی کنید به انتخاب بین دوزخ و بهشت - و یا نوع خدای مورد پرستش - سایرین احترام بگذارید.
زیاده عرضی نیست.
| لینک | یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ - رئیس آواره |

